همدان

روايت هاي نا تمام

(خاطرات سرتيپ محمد جوادي)

 

 

 

ـجناب جوادي با سلام و تشكر از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد، لطفا خود را در يك نگاه كلي معرفي کنید؟ 

بنده سرتيپ محمد جوادي در عصر روز جمعه 9 آبان 1314 در خانواده متوسط در كوچه شالبافان شهر همدان متولد شدم.

پدرم كربلايي جواد از خرده‌مالكين روستاي داس قلعه از توابع كبودراهنگ همدان بود كه به كار كشاورزي اشتغال داشت. من فرزند سوم خانواده بودم و از آنجايي كه با فرزند دوم خانواده رجب هفت سال فاصله داشتم، به اصطلاح به من هفت سال مراد مي‌گفتند، فرزند اول علي بود و بعد از بنده دو خواهرم بودند و فرزند آخر خانواده محسن است كه اكنون (1391 ش) در تهران زندگي مي‌كند.

مادرم از خانواده‌هاي بنام شهر همدان بود كه به دختر حاجي معروف بود، چرا كه پدرش با پاي پياده به حج مشرف شده بود. مادرم سواد نداشت ولي بسيار مؤمن و مذهبي بود و به انجام واجبات و مستحبات خيلي مقيد بود. در كل مادر فداكار و دلسوزي بود.

دوران تحصيلاتم را در همدان گذراندم و در محله‌هاي مختلف همدان زندگي كردم و در نهايت به خاطر عشق به نظاميگري در دانشكده افسري مشغول تحصيل شده و به استخدام ارتش درآمدم.

 

ـ تحصيلات ابتدايي را در كدام مدرسه‌ها سپري كرديد؟

دوران ابتدايي را در مدرسه شاپور، كه در، در حكيم‌خانه بود و آقايان سيفي و سعيدي از مديران زحمتكش آن بودند. مدرسه حافظ در محله جولان روبروي مسجد حاج زينل و زماني كه به بنه بازار كوچه اجاقعلي آمديم به مدرسه باباطاهر رفتم.

در حالي كه لباس فرم ما از پارچه‌اي به نام «گازراني» و پاپوش ما نيز گيوه‌اي ساده بود. زماني كه ما در مدرسه حافظ در كلاس چهارم و پنجم بوديم، دانش‌آموزان را براي نماز ظهر و عصر به مسجد حاج زينل مي‌بردند. در آن زمان از طرف اداره فرهنگ به مدارس دستور داده بودند كه دانش‌آموزان را براي نماز به مسجد ببرند، هر مدرسه‌اي دانش‌آموزان را به نزديكترين مسجد مي‌برد، من كه در مدرسه حافظ بودم به همراه دانش‌آموزان به مسجد حاج زينل كه نزديك بود، مي‌بردند تا نماز ظهر و عصر را در آنجا بخوانيم، پيشنماز ما آقاي عباس حائري[1] بود كه مثل طلبه‌ها لباس مي‌پوشيد، ايشان بعد از انقلاب استاندار همدان شد در حالي كه دندانپزشك هم بود،‌ در هنگام نماز ايشان تنها كسي بود كه لباس لباده‌اي مي‌پوشيد، وقتي كه دانش‌آموزان را براي نماز مي‌بردند شايد كساني هم در جمع ما بودند كه وضو نمي‌گرفتند و معلمي كه ما را به مسجد مي‌برد، تركه‌اي به دست مي‌گرفت و وقتي به سجده مي‌رفتيم و پاهاي خود را و همچنين انگشت شصت خود را به زمين نمي‌گذاشتيم با تركه به پشت پاي ما مي‌زد و به همين خاطر وقتي به سجده مي‌رفتيم، ترس از اين داشتيم كه شلاق نخوريم و به همين علت پاهاي خود را به هم مي‌چسبانديم و انگشت خود را نيز به زمين مي‌چسبانديم.

نماز مغرب و عشاء را هم همان جا مي‌خوانديم و بسيار مقيد بوديم، مرحوم سعيد مدير مدرسه و سيد كاظم حسيني دارو دبير ادبيات ما بود، نسبتا من خط خوبي داشتم و با اين حال من هميشه تقلب مي‌كردم و كاغذ خود را روي نوشته كتاب مي‌گذاشتم و از روي آن خط را تقلب مي‌كردم و معلم هم نمي‌فهميد كه من تقلب كردم، ايشان خط مرا به دفتر مي‌برد و به همه نشان مي‌داد و مي‌گفت ببينيد چه خط خوبي دارد، شايد مدت‌ها بعد كه خط من خوب شد همين امر باعث شد، به طوري كه كاغذ را روي خطوط مي‌گذاشتم و اين كار باعث تمرين من مي‌شد.

در ايام محرم هم دسته‌اي به نام دسته دانش‌آموزان درمي‌آمد و ما را توي عزاداري امام حسين (ع) شركت مي‌دادند، آن زمان مردم خيلي مقيد به دين بودند، حتي در ايام محرم به ياد دارم در خانه‌ها روضه‌خواني‌هاي مفصلي انجام مي‌شد. آن زمان واقعاً حجاب رعايت مي‌شد، خانم‌ها كمتر در بازار به خريدهاي روزانه مي‌پرداختند، اين كارها مخصوص بچه‌ها و مردها بود، در مدارس ما يك درسي به نام شرعيات داشتيم كه در آن به مسائل ديني، اصول دين، فروع دين و اخلاق پرداخته مي‌شد.

يك كتاب قرآن داشتيم، متأسفانه آن زمان نمي‌توانستند با نحوه تدريس خوب قرآن را به دانش‌آموزان ياد بدهند، ‌اما امروزه نحوه تدريس قرآن واقعاً آسان شده به طوري كه اكثر مردم و جوانان گرايش پيدا مي‌كنند.

در حالي كه در آن ايام معلم ما مي‌آمد و فقط قرآن را از روي مي‌خواند و ما هم مجبور بوديم كه بخوانيم،‌ نحوه يادگيري واقعاً مشكل بود، يادم هست اين‌قدر سوره ياسين را خوانديم كه نصف بيشتر آن را حفظ شديم يا عم‌جزء كه سوره‌اي بود كه از عم يتسألون شروع و تا آخر قرآن بود، ما مكرر اينها را مي‌خوانديم ولي نحوه يادگيري درست نبود فقط تكرار بود و نتيجه خوبي گرفته نمي‌شد، بدين‌ترتيب تنها نماز نبود. در آن زمان مردم به روحانيت نهايت احترام را مي‌گذاشتند، يادم مي‌آيد كه يك آقايي به اسم مشهدي عطار در محله شالبافان بود، چون همدان در آن ايام لوله‌كشي نبود ايشان يك ظرفي به نام شعرابه را برمي‌داشت و در زمستان سرد به قاسم‌آباد كه الان اطراف شهرك مدني است، مي‌رفت تا براي روحاني محله آب چشمه خوب بياورد.

دعوت از روحانيت به منزل افتخار بود، مثلا ما همسايه آيت‌ا... آخوند ملاعلي[2] بوديم، مي‌ديدم كه مردم افتخار مي‌كردند كه آقاي آخوند يك روز ناهار يا شام مهمان آنها باشد.

 

ـ از هم‌بازي‌هاي دوران كودكي بگوييد؟

از هم‌بازي‌هاي دوران كودكي و نوجواني مرحوم سرهنگ حسين مشكور را به ياد دارم كه بعدها ما داماد ايشان شديم، يعني با خواهرشان ازدواج كردم، برادرش پرويز مشكور كه با هم به دبستان شاپور مي‌رفتيم، او صداي خوبي داشت و سرود «اي ايران» را معمولا كلاس به كلاس مي‌خواند. از دبستان حافظ هم تشكري را به ياد دارم كه در حال حاضر فرزندانش در خيابان شريعتي تلفن‌فروشي دارند و ديگر اسماعيلي بود كه افسر شهرباني شد و در دبستان باباطاهر هم دوستانم موفق بودند امثال نوروزي كه به نيروي انتظامي رفتند. يكي ديگر از دوستان آن دوران محمد مقدم بود كه همواره خود را وزير فرهنگ مي‌خواند و من هم فرمانده لشكر.

 

ـ پس از همان كودكي به نظاميگري علاقمند بوديد؟

بله، علاقه شديدي به نظاميگري داشتم، البته روحياتم در دوران كودكي آرام و با احساس بود. هيچ وقت ندانستم با كسي گلاويز شوم و يا به كسي زور بگويم و ديدن سختي و مشكلات ديگران برايم زجرآور بود، اما دوست داشتم يك نظامي موفق باشم.

 

ـ از محله‌هايي كه در آنجا زندگي دوران كودكي را طي كرديد، بگوييد؟

تا جايي كه به ياد دارم، زماني كه در شالبافان مي‌نشستيم در كوچه ما يك سرهنگ شهرباني بود كه به او ياور حسين مي‌گفتند. در آن زمان در همدان اتومبيل يكي دو تا بيشتر نبود و بيشتر با درشكه رفت و آمد مي‌كرد و مردم با احترام به وي نگاه مي‌كردند. از ديگر همسايه‌ها، شخصي به نام افروخته بود، كه در حال حاضر فرزندانش در آلمان هستند، آنها خانواده مرفهي بودند، افروخته تاجر فرش بود و فرش صادر مي‌كرد. در سر كوچه ما دكان مشهدي علي و كربلايي عباس بود. مشهدي علي سبدفروش بود و مدت‌ها بعد پسرش جواد داماد ما شد. كربلايي عباس بقال بود. در آن زمان سوپرماركت نبود، عطاري‌ها اجناس خود را مي‌آوردند و بقالي‌ها هم حبوبات و غيره مي‌فروختند. كربلايي عباس انساني پاكي بود.

زماني كه به كوچك‌آباد در جولان آمديم كه همسايه‌هاي ما خانواده‌هاي حاج علي شهبازي، نيشابوري، مغربي، بهرامي بودند كه بسيار مؤمن و متشخص بودند. از ديگر همسايگان ما رهبري بودند كه آنها براي اولين بار راديو آورده بودند و حتي خود ما هم راديو نداشتيم. خانواده رهبري شب‌هاي جمعه خانم‌ها و آقايان را به منزلشان دعوت مي‌كردند و ما نيز به آنجا مي‌رفتيم و به راديو گوش مي‌داديم. يك آنتن چوبي بالاي منزلش داشت كه اين موضوع نشان‌دهنده آن بود كه از نظر فكري خانواده پيشرفته‌اي هستند. اين موضوع به 7 يا 8 سالگي من برمي‌گردد.

 

ـ ‌راديو چه برنامه‌هايي پخش مي‌كرد؟

چيزي به ياد ندارم چون مدت محدود بود و وقتي به آنجا مي‌رفتيم خانوادگي بود و شايد به علت اينكه سني كم و تحصيلات پايين، تشخيص نمي‌دادم كه در چه موضوعاتي راديو برنامه پخش مي‌كرد و به آن توجه نمي‌كردم و فقط به صدايي كه از داخل قوطي بيرون مي‌آمد توجه مي‌كردم.

وقتي كه به محله باباطاهر آمديم همسايگان ما حاج غلامحسين همداني، حاج آقا قمشي بودند كه از انسان‌هاي سرشناس اين شهر بودند و داراي اعتقادات مذهبي بالايي بودند و تقريبا منزل ما نزديك منزل مرحوم آيت‌ا... آخوند همداني بود. در آن زمان رسم بود شب‌هاي جمعه خانواده‌ها آقاي آخوند را به منزلشان دعوت مي‌كردند و ما هم آقاي آخوند را دعوت مي‌كرديم. همه شهر مخصوصا آن كوچه‌ها براي آقاي آخوند احترام قائل بودند. ايشان دو مسجد داشت. يكي در انتهاي راسته بازار بود كه در حال حاضر وجود دارد و ديگري مسجدي بود كه به خانه نزديكتر بود كه نمازهاي مغرب و عشاء ماه مبارك رمضان را در اين مسجد مي‌خواند كه به آن مسجد كوچيكه مي‌گفتند. در مسجد بازار هم ظهرهاي ماه رمضان منبر مي‌رفت.

به ياد دارم كه شمال شهر و بازاري‌ها و حتي تحصيلكرده‌هاي آن زمان پاي منبر آقاي آخوند مي‌نشستند و ضمن اينكه مسجد پر از مستمع مي‌شد حتي از مردم بازار هم به مسجد مي‌آمدند، ممكن بود در نماز جماعت شركت نكنند اما براي استماع صحبت‌هاي آقاي آخوند مي‌آمدند.

مردم آن زمان از همسايگانشان اطلاع داشتند، رفت و آمد خيلي زياد بود، اگر در كوچه كسي بود كه بضاعت مالي‌اش كم بود مردم در خفا به او كمك مي‌كردند. آن زمان افرادي بودند كه ما به آنها قمه‌كش و لات مي‌گفتيم، البته تعدادي از آنها پهلوان بودند و يا صفات پهلواني داشتند.

در همسايگي ما در محله جولان يك سيدي بود كه لباس روحاني هم داشت كه او را به نام سيد احمد پهلوان مي‌شناختند كه مرد خيلي سخاوتمندي بود و صفات پهلواني در وجودش بود و از لحاظ قيافه و هيكل نيز درشت و زيبا بود. ولي يك تعدادي هم بودند كه قمه‌كش و لات بودند. اينها هم در ماه محرم و رمضان آداب آن زمان را رعايت مي‌كردند و از شرارت دست برمي‌داشتند و در خيابان‌ها كاري نمي‌كردند كه به مذاق مردم بربخورد.

 

ـ اوقات فراغت را چطور مي‌گذرانديد؟

در مقطع دبستان امكانات نبود،‌ زمين ورزشي نداشتيم و در آن زمان فقط در دبيرستان پهلوي يك زمين فوتبال بود و از نظر امكانات ورزشي و فرهنگي چيزي نبود، به همين خاطر معمولا بچه‌ها بازي‌هاي سنتي را انجام مي‌دادند، مثلا تابستان‌ها پدرم سعي مي‌كرد ما را به ده داس قلعه كه در آنجا كشاورزي داشت، ببرد. يادم هست كه برايم گيوه‌اي مي‌خريد و از پارچه‌اي كه در آن زمان به نام گازراني معروف بود و رنگ خاكستري روشن داشت براي ما مي‌خريد كه از اين پارچه براي محصلين لباس مدرسه مي‌دوختند، مطلقا امكاناتي از نظر فرهنگي، آموزشي و رفاهي نبود. به همين خاطر هر كسي به فراخور وضع خانوادگي خود به طريقي تابستان را مي‌گذراند، من هم تابستان‌ها را در دهي كه پدرم در آن كشاورزي داشت، بودم.

 

ـ از آن روستا چه خاطراتي داريد؟

در روستا به ما بسيار خوش مي‌گذشت. در آنجا نعمت فراوان بود؛ روغن، تخم‌مرغ، مرغ، لبنيات، در آن زمان ما تقريبا مرفه بوديم. در روستا من بسيار آزاد بودم، به همين خاطر اسب‌سواري مي‌كرديم، در باغات به تفريح مي‌پرداختيم و با تيركمان به گنجشك‌ها مي‌زديم. خلاصه به ما خيلي خوش مي‌گذشت. تنها چيزي كه من از آنجا به ياد دارم، اين است كه نام من محمد است و در شناسنامه هم محمد است و پدر و مادر و خانواده‌ام هم مرا محمد مي‌شناسند، ولي نمي‌دانم از كجا نشأت گرفت كه فاميل پدر و مادرم مرا به نام محمدرحيم صدا مي‌زدند، شايد پدر و مادرم هم اين موضوع را ندانند، خداوندا چگونه رحيم به نام من اضافه شد، نمي‌دانم! در حال حاضر هم فاميل‌ها مرا به نام محمدرحيم صدا مي‌زنند، در آن ده كه 4 يا 5 هزار نفر جمعيت داشت يك محمدرحيم بود و آن هم من بودم.

پدر مادرم به نام حق‌رضا كه از ثروتمندان آن دوران بوده حتي خواسته بود ده روبروي شهرك الوند (ديزج) را بخرد كه بخاطر 10 هزار تومان معامله سر نگرفته است، ايشان بسيار ثروتمند و معروف بود. و چندين پشت آنها هم خانه خدا (مكه) را زيارت كرده بودند، ايشان شخصي بود كه بي‌نهايت به دين و مذهب گرايش داشت و حتي مي‌توانم بگويم كه بسيار اسرافانه در اين راه قدم برمي‌داشت، بنيانگذار مسجد داس قلعه هم خود ايشان بود، او بسيار دوست داشت كه يكي از نوه‌هايشان روحاني باشد. پسرخاله‌اي به نام صادق دارم كه به ياد دارم پدربزرگم ايشان را به طرف آخوند شدن گرايش داد. در هر صورت نه پدرم و نه مادرم مي‌دانند كه چرا به من رحيم مي‌گفتند و اميدوارم كه رحيم بودن در وجود من باشد و لايق آن اسم باشم.

 

ـ درباره مقطع سيكل اول در دبيرستان پهلوي خاطراتي داريد؟

در دبيرستان پهلوي تنها بازي ما در زمين فوتبال بود كه منحصر به فرد بود. دو دبيرستان معروف ابن‌سينا و پهلوي در همدان بودند و تنها اين دو دبيرستان بودند كه زمين‌هاي بازي مانند بسكتبال، فوتبال و واليبال داشت. گرايش من بيشتر به ورزش بود، پينگ‌پنگ‌بازي و بسكتبال بازي مي‌كردم و جزء تيم فوتبال هم بودم كه حسين ساعتي از دوستان صميمي من عضو تيم بود كه بسيار خوب بازي مي‌كرد، در تيم شخص ديگري به نام احمد چپول بود كه يا به علت اينكه با پاي چپش خوب توپ مي‌زد يا به علت ديگر به اين نام معروف شده بود. در همدان باشگاهي به نام طوفان بود كه متعلق به شخصي به نام منصور بود. به آنجا مي‌رفتيم و پينگ‌پنگ بازي مي‌كرديم. معلم ورزشي به نام گنجي داشتيم كه اهل خوزستان بود. ايشان نسبت به من خيلي لطف داشت، او بسيار اصرار داشت كه من در يك رشته تخصصي فعاليت كنم، اما نشد، ما به هر رشته سرك مي‌‌كشيديم، البته سمت واليبال نرفتم، شايد به اين دليل كه قد بلندي نداشتم.

تنقلات خانواده‌ها در زمستان مويز و سنجد بود. چون ما باغ زيادي در روستا داشتيم برايمان مويز زيادي مي‌آوردند من هم هميشه وقتي مي‌خواستم به دبيرستان بروم دو جيبم را پر از مويز مي‌كردم، وقتي كه از در دبيرستان وارد مي‌شدم، همه دوستانم به صف ايستاده بودند و مي‌گفتند محمد مويز، محمد مويز و من هم دست در جيبم مي‌كردم و به آنها مويز مي‌دادم.

 

ـ از كلاس‌هاي درس چه خبر؟

در زماني كه ما درس مي‌خوانديم، تاكسي نبود و از بنه بازار تا مدرسه را هميشه پياده مي‌رفتيم و كوچه‌ها‌ي اين مسير را طي مي‌كرديم. در آن زمان همدان به صورت امروزي خيابان نداشت. فقط چهار خيابان اصلي بود كه از ميدان منشعب مي‌شد كه چهار خيابان اكباتان،‌ عباس‌آباد (شريعتي)، بوعلي و شورين (شهدا) بود.

مسير منزل تا مدرسه را پياده مي‌آمديم و به ندرت سوار اتوبوس مي‌شديم. معمولا زماني كه دبيرستان تعطيل مي‌شد اتوبوس‌ها جلو در دبيرستان بودند و كرايه آن يك قران بود و محصل‌ها و دبيرها سوار مي‌شدند، در آن ايام دبيرها ماشين نداشتند و در همدان به ندرت ماشين ديده مي‌شد. معلمي داشتيم كه يهودي بود. يك روز نقشه استراليا را لوله كرده بودم در دستانم بود، مانند چوب‌دستي، وقتي ما سوار اتوبوس مي‌شديم، اگر نشسته بوديم و معلم‌ها مي‌آمدند بلند مي‌شديم تا آنها بنشينند، زماني كه اين نقشه لول شده در دستم بود، ناخودآگاه به سر اين معلم يهودي كه نامش حبيب بود، خورد، او فكر كرد كه من اين كار را از عمد كردم و برگشت به من نگاه غضبناكي انداخت، ما به خانه رفتيم و فرداي آن روز ما با اين معلم درس تاريخ و جغرافيا داشتيم، ايشان به محض اينكه به كلاس رسيد من را براي جواب گفتن بلند كرد و از من سوال كرد؛ محصولات بندرعباس را نام ببر؟ گفتم: مركبات، گفت: مركبات مانند چه چيزي؟ گفتم پرتقال، گفت ديگر چه؟ گفتم نارنگي، گفت ديگر چه چيزي؟ يكي از دوستانم به نام رضا نواب كه بسيار شيطنت مي‌كرد آهسته به من گفت؛ پياز، من هم گفتم پياز، معلم جلو آمد و يك سيلي به گوش من زد كه هنوز هم صداي آن سيلي در گوشم است؛ گفت پياز! بگير اين پياز. در حال حاضر هم وقتي پياز مي‌بينم، صداي زوزه آن سيلي كه آقاي حبيب در گوشم نواخت، مي‌پيچد.

دبيران بسيار خوبي داشتيم. آقاي سجادي معلم طبيعي، آقاي غيور معلم رياضي و آقاي رضا ايزدي معلم ادبيات بود، ايشان ضمن اينكه ادبيات خوبي داشت، بسيار سر حال بود، ما در كلاس ايشان زردآلو خشكه مي‌خورديم و هسته آن را زير پاي ايشان پرت مي‌كرديم و ايشان وقتي برمي‌گشتند پايشان را روي هسته‌ها مي‌گذاشتند و چند چرخ روي آن مي‌خوردند. اين شيطنت‌ها را در كلاس‌هاي آقاي ايزدي انجام مي‌داديم، اما در سر كلاس بعضي از معلم‌ها هم كوچكترين حركتي نمي‌توانستيم انجام دهيم، مثلا كلاس‌هاي آقاي غيور و سجادي همچنين معلم انگليسي ما آقاي محجوب و ديگر معلم انگليسي بر سر تلفظ The اختلاف داشتند و ما براي اينكه سر كلاس انگليسي هم شيطنت كنيم،‌ وقتي كه آقاي محجوب مي‌آمد در مورد تلفظ The از او سوال مي‌پرسيديم.



[1] پدر ايشان حجت‌‌الاسلام شيخ علي شمس حائري مؤسس مدرسه جامع تعليمات اسلامي در سال 1328 ش.

[2] آيت‌الله معصومي معروف به آخوند ملاعلي همداني از روحانيون و فقيهان مشهور همدان مي‌باشد كه در سال 1312 ه.ق در روستاي فس از بخش سردرود رزن متولد شد، وي تحصيلات حوزوي خود را در همدان، تهران و قم پي گرفت و از محضر عارف بزرگ آقا شيخ علي گنبدي، آخوند هيدجي و آيات عظام حاج شيخ عبدالكريم حائر بهره برد و تحصيلات خود را تكميل كرد و در سال 1355 ق به همدان برگشت و در مدرسه كوچك همدان كه بعدها به مدرسه آخوند معروف گرديد با سمت مدرسي مشغول به فعاليت شد و در نهضت اسلامي به رهبري امام خميني (ره) در همدان نقش بسزايي ايفا كرد و در چهاردهم شعبان 1357 ش به لقاءالله پيوست كه رحلت او اولين تظاهرات سراسري عليه رژيم را در همدان در پي داشت؛ ر.ك: مؤمن، ابوالفتح، انقلاب اسلامي در همدان، ج 2، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1386 ش.

اصفهان

نظرات آقای محسن سیوندیان

باسلام ، ویرایش سلیقه ای است وتاریخ شفاهی جنگ در این یک سال الحمدلله سیر تکاملی داشته.اما نکات زیر را برای اطلاع ویرایش کننده محترم ذکر می نمایم.
1-جلسه مذهبی اول برای سنین زیربیست سال تشکیل می شد که درمتن گفته شده است وبا جلسه هیئت های سنتی تفاوت دارد.
2- راوی درهیئت نام نایب بروجردی راشنیده بود وپدرش به او توضیح داد که یعنی خمینی،وجرقه آن درذهنش نقش بست..
3- راوی خاطرات از شهر اصفهان است ونام محله ها برای خواننده همان شهر اصفهان مفهوم دارد .راوی می گوید:مسجد پیرعنایت وبلافاصله نام محله دستگرد را می آورد.ویا مسجد اعظم که بلافاصله گفته شده حسین آباد ومشخص است.
4-نماز جمعه در زمان طاغوت کمت جایی برگزار می شد.
5-در سه دوره زمانی نظرات را اعمال کردم که گاهی با هم تناقض دارد وممکن است سلیقه ویرایش کننده محترم دخیل باشد،برای مثال از پاورقی نوبت اول ایراد گرفته شده بود که چرا سیدمهدی هاشمی راتوضیح نداده اید اما در اینجا روی آن خطکشیده شده است.مورد بعدی خلاصه کردن پاورقی ها بود که این بار تاریخ تولد،زادگاه و....را تاکید شده است.
6-نکات بسیار دقیقی را پیدا کرده اید که در تدوین نهایی منظور گردید.
7-آنچه که ایده آل ویرایش کننده محترم است،مثنوی راچندین جلد خواهد کرد وازحوصله خواننده خارج است.با تشکر اززحمات ویرایش کننده و آقای فرامرزی.

همدان

مجموعه خاطرات سردارسرتیپ دوم پاسدارحاج رضا میرزائی ازانقلاب تا دفاع مقدس

حسن نایبی صفا و لیلا مصباحی

 

بعد از سقوط نظام شاهنشاهی کار شما چه بود ؟

ما که به عنوان نیروی انقلابی سر از سعد آباد درآورده بودیم پس از سقوط آنجا ،خواستیم سعد آباد را ترک کنیم که چند نفر از سوی امام آمده و گفتند هر کس که توان دارد بیشتر بماند، شرعا درست نیست همه اینجا را ترک کنند چون احتمال داشت دوباره عوامل شاه برگشته واینجا را بگیرند .من که در آن زمان مجرد بودم به همراه دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم تا پایان اسفند 57در آنجا بمانیم. در طول این مدت افرادی از سوی امام جهت بررسی کارها به پادگان می آمدند که در نهایت پادگان سعدآباد برای آموزش گروه های انقلابی انتخاب شد.

بعد ازمدتی چند نفر پیش ما آمده وگفتند افرادی مشخص شده اند که برای گذراندن آموزش به اینجا آمده وپس از پایان دوره تحت عنوان پاسدار انقلاب ،مسئولیت کنترل وحراست مراکز حساس کشور را به عهده خواهند گرفت، از ما هم در خواست کردند عضو این گروه ها شویم.

پذیرفتید؟

ما با مردم انقلابی رفته بودیم ،نیروهای گارد را سرکوب کرده وبعد از آن به زندگی شخصی خود برگردیم امّا گویا تقدیر این بود که بمانیم وجزء اولین سری از نیروهای سپاه پاسدران انقلاب اسلامی امام شویم .

زمانی که استخدام سپاه شدید از شما چه مدارکی خواستند ؟

درآن مقطع کلمه ی استخدام در سپاه ،حرف خوبی نبود ،پاسداران براین باور بودند که سپاه مربوط به اسلام است ،محلّ استخدام و کسب روزی نیست .شرط ورود به سپاه عشق به ولایت امام،اسلام وانقلاب بود .در اصل سپاه کسی را استخدام نمی کرد،افرادی که دارای اخلاص ،ایمان ،شجاعت ،ایثار و فداکاری بودند عضو سپاه می شدند ، لذادر ابتدا از ما هیچ مدرکی نخواستند .

چرا؟

چون با جمع اولیه ی ما سپاه در ایران شکل گرفت، لذابعد از گروه ما هر کس می خواست عضو سپاه شود باید ضمن اینکه به طور صد در صد انقلابی ،ولایتی و مکتبی بود ،یک سری مدارک را هم ارائه می داد.

گفته می شود دکتر مصطفی چمران یکی از نیروهای اولیه سپاه بوده ،شما تأیید می کنید ؟

در ابتدا در سطح تهران چندین گروه هم زمان با هم به طور مستقل شکل گرفت ،که یکی از آنها گروه ویژه دکتر مصطفی چمران بود که تعدادی از آنها به همراه دکتر چمران از لبنان آمده بودند ومستقل عمل می کردند ودر شروع جنگ تحمیلی گروه هایی هم به آنها اضافه شد که بعدا به گروه جنگ های نامنظم دکتر چمران معروف شدند .

گروه های شهید چمران در کردستان ودفاع مقدس فداکاری های زیادی داشتند،گروهی هم تحت عنوان سیاه جامگان فعالیت می کرد ،گروهی هم شهید محمد منتظری شکل داده بود و چندین گروه دیگربه ترتیب سازمان یافته بودند،نیروهای همه ی این گروه ها را پاسدار می گفتند .

این چند دستگی خود آسیب نبود؟

البته ! شاید!اما پس از گذشت مدّتی امام خمینی (ع)دستور دادند همه ی این گروه ها باید یکی شده ودر قالب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت کنند.سر این موضوع بین نیروهای این گروه ها اختلاف افتاد .

اختلاف چرا؟

 هرگروه تصمیم داشت گروه دیگر را زیر پوشش خود قرار دهد ، به همین جهت تعدادی از نیروهای این گروه ها به سپاه پیوستند و تعدادی هم به راه خود رفتند. در اصل گروهی که تحت عنوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود ماندگار شد .

از ابتدا نام گروه شما سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود ؟

خیر، چندین اسم عوض شد،در ابتدانام چریک های فدایی امام انتخاب شد ،چند روز بعد گفتندبگوئید پاسداران چریک های انقلاب اسلامی ،عده ای گفتند پاسداران فدایی اسلام ،نام های دیگری هم پیشنهاد شد که بنده حضور ذهن ندارم .در نهایت به امام خمینی (ره)نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را پیشنهاد دادند ،امام هم تأیید کرد.

بعد از اینکه هسته ی اولیه ی نیروهای سپاه شکل گرفت در پادگان سعدآباد چه کسانی به شما آموزش می دادند ؟

مسئولیت آموزش نظامی اولیه را تعداد32 نفر از محافظین شاه که معروف به کلاه سبزها بودند به عهده گرفتند .

س*محافظین شاه یعنی فدائیان شاه ؟این افراد قابل اعتماد بودند؟

البته بعد از فرارشاه این کماندوها در مکانی پنهان شده بودند ،آنها به وسیله ی واسطه ،به طور مخفیانه با مرحوم آیت الله طالقانی ارتباط برقرار کرده و توبه نامه نوشته بودند و افرادی هم مثل شهید بروجردی در جریان کار قرار گرفته بودند ،با امام هم مسئله را در میان گذاشتند امام فرموده بودند اگر واقعا توبه کرده اند اشکالی ندارد ،بمانند واز علمشان استفاده شود .

مهارت کلاه سبزها چقدر بود ؟

کلاه سبز ها افرادی بودند که در آمریکا تحت فشرده ترین وپیچیده ترین آموزش ها وقوی ترین تکنیک های رزمی ونظامی قرار گرفته بودند .به عنوان مثال آن قدر مهارتشان بالا بود که از عقب دو طرف خودرو آیفای در حال حرکت با سرعت 80کیلومتر به دو سمت جاده پرتاب می شدند وغلت می خوردند و بدون اینکه کوچکترین آسیبی به آنها برسد فورا به صورت درازکش یا نشسته موضع می گرفتند .اما نیروهای تحت آموزش ما با سرعت 7-8کیلومتر وقتی به دو طرف جاده می پریدند دچار شکستگی اعضاء می شدند.

 موقعی که ما یک جا جمع بودیم یکی از آنها به طرف ما تیر اندازی کرد گلوله از بین افراد عبور می کرد اما به کسی نمی خورد .یکی دیگر از مهارت های آنها این بود که با طناب از بلندترین ارتفاع ها بالا وپایین می رفتند ویاروی تابلو با شلیک رگبار گلوله عکس انسان ها را حک می کردند .

س*غیر از اینها کسان دیگری هم بودند ؟

بله،آقای حسین گیل که یکی از هنرپیشه های زمان شاه بود ،توبه کرده و مربی تربیت بدنی پادگان سعدآباد شده بود، که آن هم به سهم خودش از مهارت های بالایی برخوردار بود .

آن افغانی هایی که در تسخیر پادگان به شما کمک کرده بودند پس از تسخیر پادگان به کجا رفتند ؟

آنها حقیقتا انسان های بسیارفداکاری بودند ودر آنجا به ما کمک بسیاری کردند .پس از استقرار ما در پادگان آنها هم مسئولیت کارهای خدماتی پادگان را عهده دار شدند ،تعدادی آشپز وکمک آشپز،تعدادی باغبان و تعدادی هم مسئولیت امور تعمیراتی و بهداشتی پادگان را بر عهده گرفتند .

بعد از پایان آموزش مأموریت شما چه بود ؟

بعد از پایان آموزش مسئولین از هر استان 10 نفر فراخوان کردند که به پادگان سعدآباددر تهران آمده و پس از گذراندن دوره آموزشی به استان های خود برگشته وسپاه استانی را راه اندازی کنند .ما هم به همراه پاسداران اوّلیه به پادگان عشرت آباد که محل گارد شهربانی سابق بود وبه دست نیروهای انقلابی تسخیر شده بود رفته و پس از تغییر نام پادگان از عشرت آباد به ولی عصر(عج)در داخل سالن های قدیمی آن سپاه را تشکیل دادیم .

پادگان ولی عصر(عج)

در مورد پادگان ولی عصر(عج)یا همان عشرت آباد سابق توضیح دهید؟

پادگان ولی عصر (عج)یکی از قدیمی ترین پادگان های تهران بود که فضای بزرگ ،درخت های کهن وساختمانهایی بلند با سقف های چوبی شیروانی داشت ،زمانی که این پادگان احداث شد همه ی اطراف آن بیابان بود که به مرور زمان ،شهر توسعه یافته وآن را احاطه کرد .

پادگان مربوط به کدام یگان بود ؟

این پادگان مربوط به گارد شهربانی سابق بود .

در مورد وضعیت پادگان بیشتر توضیح دهید؟

در خرداد ماه 1342 وقتی که از طرف رژیم شاه ، امام خمینی (ره)را درشهر قم دستگیر کردند به این پادگان آوردند ،ایشان پس از مدتی از این پادگان به ترکیه وعراق تبعید شدند .

قبل از انقلاب سربازانی که بعد از گذراندن آموزش به تهران منتقل می شدند ،اول وارد پادگان عشرت آباد شده وازآن جا به سایر پادگان های تهران تقسیم می شدند .در اصل سهمیه ی همه ی سربازان کلّ مکان های نظامی استان تهران یکجا به پادگان عشرت آباد فرستاده شده وازآن طریق نماینده هر پادگان به آن جا مراجعه وسهمیه ی خود را تحویل می گرفت .بنده نیز پس از پایان دوره آموزشی از پادگان عجب شیر به این پادگان آمده وپس ازآن به پادگان عباس آباد سابق تهران منتقل شدم .

قبل از انقلاب ،وظیفة گارد شهربانی در این پادگان چه بود ؟

افراد این پادگان نیرو های مخصوص بوده و مجهّز به تانک های ضد شورش شهری بودند که در دوران انقلاب از این پادگان می آمدند وتظاهرات مردم را سرکوب می کردند .این پادگان در 21 بهمن 1357 به دست انقلابیون آزاد شد ،البته نیروهای این پادگان چندین ساعت مقاومت کردند به همین جهت تعدادی از ساختمان های آن که قدیمی بود در تقادل دوطرف آتش گرفت وپس از آن به پاسداران انقلاب تحویل داده شد.

در اصل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این پادگان متولد شد که بنده هم این توفیق را داشتم که از ابتدا در این پادگان باشم.

پس گارد شهربانی چه شد؟

پس از پیروزی انقلاب گارد شهربانی ،گارد جاویدان ،گارد شاهنشاهی وسازمان امنیت (ساواک)در ایران منحل شد.

چرا منحل شدند ؟

چون بیشتر افراد آنها وفادار به رژیم شاه بودند و در دوران انقلاب ،تا آخر مقاومت کرده ودرکشتارمردم بالاترین نقش راداشتند،به همین جهت منحل شدند .البته در داخل آنها حرّهای زمان هم داشتیم که از آنها جدا شده وبه جمهوری اسلامی پیوستند وبیشترین خدمت را به نظام اسلامی کردند .

می توانید نام ببرید ؟

بله،تعداد 32 نفر از محافظین شاه که معروف به کلاه سبز بودند توبه کرده ودر خدمت نظام اسلامی قرار گرفتند ونیروهای اولیه سپاه را در پادگان سعدآباد تهران آموزش دادند که در نهایت بیشتر آنها عاقبت به خیر شده ودر جبهه های جنگ به شهادت رسیدند .البته امثال این عزیزان زیاد داشتیم.

در رابطه با اولین مکان سپاه بیشتر توضیح دهید؟

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ،اولین سری نیروهای پاسدار در دو نقطه تهران هم زمان با هم کار را شروع کردند .مرکز سازمان امنیت سابق ،معروف به اداره ی 4 در شمال تهران واقع در خیابان سلطنت آباد سابق وپاسداران فعلی به ستاد مرکزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وپادگان عشرت آباد سابق مکان گارد شهربانی به پادگان ولی عصر(عج)اختصاص پیداکرده وواحدعملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآنجاشکل گرفت.

پس از ان سپاه به تدریج مقرّهای خود را در سطح تهران توسعه داد وهمزمان در سراسر مراکز استان های کشور سپاه شکل گرفته وشعب شهرستانی نیز به وجود آمد.

اولین فرماندهان سپاه چه کسانی بودند ؟

اولین فرمانده سپاه پاسدران انقلاب اسلامی آقای جواد منصوری بود و اولین فرمانده عملیات سپاه ،آقای عباس آقازمانی معروف به ابوشریف بود که از لبنان آمده بود ومعاون ایشان هم آقای ناصر جیرونی بود .البته آقای جواد منصوری بیشتر کار ستادی انجام می دادند در اصل همه ی کارهاروی دوش فرمانده عملیات سپاه ،آقا عباس آقا زمانی بود .

ابوشریف از عهده ی کارها بر می آمد؟

البته چون تجربه ی اول بود وما فکر می کردیم به دلیل این که ایشان از لبنان آمده مدیریتش بالاست، بعدها متوجه شدیم ایشان صرفا تفکر نظامی داشته وخشک عمل می کند که پس از آن افراد دیگری هم آمده وعهده دار مسئولیت شدند.

در پادگان ولی عصر (عج)سازمان رزم شما چگونه بود ؟

 

ادامه نوشته

تاریخ جنگ را بخوانید

 تاریخ جنگ را بخوانید

یکى از کارهایى که به‌نظر من فرض و واجب است، این است که شما جوانها لااقل تاریخ جنگ را بخوانید؛ حالا تاریخ انقلاب، یک خرده دورتر است، تاریخ جنگ را که نزدیکتر است، ببینید. قضایاى جنگ را بدانید. از آنچه که در دوران هشت سال دفاع مقدس در ایران اتفاق افتاده، مطلع بشوید.

 

نقد1

متن پیشنهادی و اصلاح شده خاطرات آقای محمدجعفریوسف زاده را یبرایتان می فرستم. علاوه بر موارد یاد شده، به ویراستاری قوی نیاز دارد.
با تشکر
بیات موحد


لطفاً خودتان رامعرفی نمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم.«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی[1]»بنده محمد جعفر یوسف زاده، متولد سال 1340 دهاقان اصفهان هستم. و در سال 1343 به اتفاق خانواده  به اصفهان مهاجرت کردیم. پدرم کارگری ساده و عیالوار بود و ما مستأجر یا خوش نشین بودیم. پس ازمدتی  ملکی خریده شد (چطور خریداری شد و در کجا؟)و در آن خانه پدری مان زندگی می کردیم.

پدرتان در چه کارهایی کارگری می‌کرد؟

چند تا برادر و خواهر هستید؟

ماپنج خواهر و پنج برادریم که بنده، حسین و ابراهیم در سه مغازه کنار هم در خیابان وحید شاگردی  
می کردیم.، صاحب یکی از مغازه‌ای ها که من شاگرد ایشان بودم از بستگان مادری‌مان بود که من شاگرد ایشان بودم. مغازهای که من کار می کردم مغازه و سمساری بود و لوازم کرایه برای عقد و عروسی، عزا و مراسم مختلف کرایه [می‌داد]بود. چون استاد کار من درس برق را درهنرستان به صورت کلاسیک خوانده بود، به امور برق مسلط بود و در یک قسمت از مغازه، کارهای برقی هم انجام می داد. هم درس می خواندیم همو ایام بعد از درس را می‌رفتیم آنجا و می آمدیم اینجا وقتمان را سپری می کردیم.آن موقع کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. که البته بیشتر جنبه سرگرمی داشت.

کدام محله ساکن بودید؟

درخیابان وحید معروف به محله صحراروغن که الآن به چند منطقه تفکیک شده است.آن موقع یکی از محلات حاشیه شهر محسوب می شد (کدام سمت شهر؟).اطراف آن، باغات و زمین های کشاورزی بود و بیشتراهالی کشاورز، کارگر و از صنوف مختلف بودند. چون در نزدیک این محل پادگان نظامی بود، قشری از نیروهای ارتش حضور داشتند که اکثرشان به صورت مستأجر بودند و برای مأموریت به اصفهان  منتقل می شدند.

چند تا برادر و خواهر هستید؟

ماپنج خواهر و پنج برادریم که بنده، حسین و ابراهیم در سه مغازه کنار هم در خیابان وحید شاگردی  
می کردیم، صاحب یکی از مغازه ها از بستگان مادری بود که من شاگرد ایشان بودم. مغازهای که من کار می کردم مغازه سمساری و لوازم کرایه برای عقد و عروسی، عزا و مراسم مختلف بود. چون استاد کار من درس برق را درهنرستان به صورت کلاسیک خوانده بود، به امور برق مسلط بود و در یک قسمت از مغازه، کارهای برقی انجام می داد. هم درس می خواندیم هم ایام بعد از درس را می آمدیم اینجا وقتمان را سپری می کردیم.آن موقع کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. که البته بیشتر جنبه سرگرمی داشت.

از چه زمانی بامسائل دینی انس پیداکردید؟

از همان  دوران کودکی. در یک جلسه قرآن، استاد یدالله اسداللهی ـ شغل اصلی ایشان نجاری بود ـ حمد و سوره را از من سؤال کرد و من در حد همان "قلف ولله احد" خواندم وایشان  تشویقم کرد و جایزهای به من داد و [از همان وقت] دیگه توی در این راه حرکت می کردیم. در دوره راهنمایی برای یاد گرفتن قرآن محضر آقای فروغی بودم می‌رفتم که دوشنبه ها در محله ما جلسه قرائت قرآن [برگزار می‌کرد]می گذاشت بعد از اینکه ایشان  به خدمت سربازی رفت، آقای گوهریان آمدند. یکی دو تا جایزه هم به خاطر حفظ حدیث وسوره های کوچک قرآن از ایشان گرفتم. (آقای فروغی و گوهریان؟؟)

اداره جلسات با چه کسی بود؟ نابجاست؟ حذف شود

آقای فروغی بود  که برای تعلیم قرآن به محلهی  ما میآمد. بعد که ایشان به سربازی رفت، آقای گوهریان آمد. ما دسته و اَلَم و کُتل هیچی نداشتیم؛ حتی سردرخانه ای هم که جلسه بود، پلاکارد نمیزدند اما در باز بود و بچه ها میدانستند که منزل فلانی جلسه است.(به پاراگراف بالایی منتقل و متصل شود)

این آقایان ازکجا میآمدند؟ بهتر است حذف شود

آقایان فروغی و گوهریان ازطرف حجه الاسلام بهشتی نژاد به محلات حاشیه شهر مأمور شده بودند؛ چون خود آنها اگر میآمدند مساله برانگیز بود. یکی از تأکیدات آقای گوهریان روی نماز شب بود. ایشان  
 
میگفت: شما نصف شب بیدار شو، اگر نمیتوانی نماز شب را با تفاصیل بخوانی یا اصلاً حال بلند شدن هم نداری، در حد یک تکبیر و یا سه تا سبحان الله بگو و بخواب. این جلسات برای افراد زیر بیست سال بود تا یک سری نیروی با ایمان تربیت شوند و مسائل با گوشت و پوستشان آمیخته گردد.

آقای اسداللهی که مفسر قرآن بود میگفت: «برای ما افراد پانزده سال به بالا مطرح هستند. بالای چهل سال را کاری نداریم، چون شب خسته ازسر کار می آید وحوصله آنچنانی برای جذب مطالب ندارد». بعضی اوقات جلسه تفسیر ایشان حدود دو و نیم الی سه ساعت طول میکشید، ایشان به ادبیات و اشعار فارسی مسلط بود و جلسه را  از ابعاد عرفانی و نظری، به خوبی اداره میکرد. آقای اسداللهی از کجا آمد؟ بهتر است به دو پاراگراف پایینتر منتقل شود.

خانواده شما درباره  رفتن به این جلسات چه نظری داشتند؟

محلهی ما به لحاظ ناهنجاری های اجتماعی، مسائل خاصی داشت و محله پر حادثهای بود و رفتن به جلسات مذهبی مورد رضایت بود. حتی چند ماه یکبار، جلسه توی منزل خودمان برگزار میشد. به پدرم که میگفتم این هفته اینجا جلسه داریم، خانواده با شور خاصی وسایل پذیرایی را آماده میکردند. 

 

آیا جلسات صرفاً مذهبی بود ؟

زیر بنای جلسات آموزشی بود و باید درطول هفته یک مطلب را یاد میگرفتیم؛ مثلاً روی یک آیه توقف  میکردیم تا کاملاً یاد میگرفتیم. هدف ما ازشرکت در جلسات، یادگیری بود، جلسه حدیث و معارف را حاج آقا زعمی (ایشان کیست و چه کار می‌کند؟) توی مدرسه و مسجد برکت (الآن در کجاست؟)عهده دار بود واستاد یدالله اسداللهی جلسه تفسیر قرآن داشت. صبح جمعه در حسینیه عمادزاده، بیشتر دعای ندبه و سرود های مذهبی برقراربود. بعضی اوقات آقای قرائتی به اصفهان میآمد و جلسات ایشان از شیرینی خاصی برخوردار بود.

به هیئتهای سنتی هم میرفتید  ؟ مگرجلسه قبلی سنتی نبود؟

بله. یک هیئت مذهبی در محله مافعال بود. یک شب همراه پدرم به آنجا رفتیم. آن شب به مسائل شرعی جواب میدادند. پدرم بعد از اینکه حمد و سوره اش را خواند، یک سؤال از روحانی آن جلسه کرد. ایشان فرمود شما مقلد کی هستید؟

پدرم گفت: نایب آقای بروجردی.

روحانی گفت: بله مساله شما اینطوره و اشکال  شرعی نداره. 

این برای من شبهه بود که چرا اسم این مرجع را نیاوردند؟! موقع برگشتن توی کوچه به پدرم گفتم: پس چرا اسم مرجع  تقلیدت را نیاوردی و گفتی نایب بروجردی؟

گفت: بابا! نمی شه اسم ایشان را آورد، خطرناکه. هرجا هم خواستی بگویی همینطور باید بگویی؛ چون ایشان چندتا نایب داشته، نمیدانند منظور کیه؟ آن شب، اولین جرقه در ذهن من افتاد که چرا اسم یک مرجع را نباید آورد؟

در محافل عمومی علیه رژیم شاه مخالفتی ابراز میشد؟

به صورت علنی نبود. چون محله ما نزدیک پادگان بود، نیروهای ارتش به مغازه استاد کارم  مراجعه داشتند. بعضی اوقات استاد ما و افراد متدین صحبتهایی میکردند که به محض ورود ارتشی ها قطع میشد. بحث بیشتر در مورد حبس رفتن فلان اشخاص یا روحانی و این موارد بود و به خصوص زمستانها که هوای بیرون سرد و مغازه گرم بود و هر طیفی دورهم جمع میشدند و از هر موضوعی سخن به میان میآمد. البته من اینها را در حد ضبط داشتم و چیز زیادی درک نمی کردم.

درجلسات مذهبی چطور؟

زمانی که مساله شهادت آیت الله شمس آبادی [2]رخ داد، بحث بالا گرفت. سؤالات به طرف آقای گوهریان حواله می شد و از پرسش و پاسخها کم کم نسبت به اوضاع روشن تر شدیم. جلسات ما به صورت گروهی  و دورهای در مساجد برگزار میشد و در هر جلسه به نفرات ما اضافه می شد. در شهر اصفهان  هم جلساتی بود که بعضی اوقات آقای مهندس مصحّف[3] جلسه را اداره میکردند.

روحانیون درباره رژیم صحبت خاصی میکردند؟

نماز جمعه اصفهان آن موقع شروع شده بود ولی هنوز در قید و بند یا تحت فشار نبود و حداکثرتا نیمهی مسجد پر میشد. کم کم با دستگیری  آیت الله طاهری [4]و بعد حجه الاسلام احمدی[5] و حجه الاسلام روحانی، نماز جمعه تبدیل به منبرهای داغ و آتشین شد و [منجر به] تعطیلی آن شدرسید. آیت الله طاهری یکی از مبانی محل (یعنی چه؟) و به عنوان حاج آقا جلال معروف بود و جلساتی که در مسجد اعظم حسین آباد (این مسجد و محله کجاست؟ معرفی شود) یا در بقیه مساجد حسین آباد و محله وحید اداره میشد، معرفی پیش نماز و روحانی آن محل بیشتر توسط ایشان انجام میشد. سوم راهنمایی را طی میکردم. هفته اول که به نماز جمعه رفتم، از آقای طاهری سؤال کردم که برای مطالعه و درک نماز از کجا شروع کنم؟ ایشان گفت: بعد از نماز میگم و بعد کتابی از مقام معظم رهبری به نام «از ژرفای نماز[6]» را معرفی کردند که آن موقع  از ایشان به نام «سیدالاعلام» سید علی خامنه ای یاد کردند.

با الفبای انقلاب کجاآشنا شدید؟ این سوال حذف شود بهتر است.

معلم کلاس عربی و دینی دبیرستان ما جناب حجت الاسلام حاج آقا رضا امین[7] بود. ایشان چه در کلاس عربی و چه در کلاس دینی، یک حدیث مینوشت و آخر هفته میپرسید؛ اگه درست جواب میدادیم،  به نمره دروس ما اضافه میکرد. این تشویق بسیار خوبی بود و شاید اکثر احادیثی که در ذهنم مانده، از همان زمان است. یادمه حدیث انقلابی"من رئاسلطانا جائرا مستحلا لحرم الله... " [8]و یا "ان الحیاه عقیده و جهاد" [9]را که توضیح می داد، از نظراعتقادی ما را تقویت می کرد.

با نام امام خمینی(ره) چه زمانی آشنا شدید؟ 

قبلا گفتم (قبلا چیزی در این مورد گفته نشده)درسن 12 سالگی در جلسات هیئت، نام خمینی(ره) در ذهنم بود. ما برای آموزش مسایل دینی به رساله احتیاج داشتیم، آقای گوهریان رساله حضرت امام(ره) را معرفی کردند. من تعدادی تهیه کردم و به بقیه هم دادم.

به صورت علنی؟

البته علنی نبود، حتی یک بار به خاطر توزیع یک سری رساله حضرت امام گیر افتادیم.، بچههایی که فرار کردند به آقای گوهریان گفته بودند فلانی را دستگیر کردند، خودم  نفهمیدم  که  من را به کجا میبرند، (پس از کجا فهمیدند که آنجا ساواک است؟)آنجا ساختمان ساواک بود. بعد از چند دقیقه یک آقایی که او را دکتر صدا می زدند وارد اتاق شد، یه خورده گوشم را کشید و گفت: این هنوز بالغ نشده و بلافاصله یک سیلی خواباند توی صورتم. بعد چیزی مثل گاز سرد روی پای راستم پاشیدند که پاهام  به شدت درد گرفت. اولش به خاطر غروری که داشتم چیزی نگفتم اما یه دفعه دادم بالا رفت.

چطوری آزاد شدند؟

صحبت از امام(ره) وانقلاب در چه حدی بود؟

با نام «مسافر سفرکرده» و «یار سفر کرده»  از امام یاد میشد و افراد عموماً منظور را میفهمیدند.، بیشتر مطالب کتاب های آقایان مطهری[10] و شریعتی[11] مطرح بود و روی مساله فساد حاکم بر جامعه، نابرابری ، وابستگی و مصرفی بودن جامعه ایران بحث میشد.

این کتاب ها در دسترس  همه بود؟                                                                                                                                   

کتاب هایی که به صورت علنی  میفروختند، یکی«پدر، مادر ما متهمیم» شریعتی بود که توی چهارباغ به فروش میرفت و همینطور بقیه کتاب های ایشان مثل: «بی نهایت صفرها» یا «تمدن» که  موضوع آن در مورد سفرش به کشور مصر و چگونگی ساخت اهرام ثلاثه مصر، اجسادی که در پای این تمدن زیر دست وپای حیوانات و جابجا کردن سنگ های بزرگ کشته شدند و شلاقهایی که بر گردهی آنها میخورد، بود. چون شاه دوره حکومتش را تمدن بزرگ اعلام کرده بود، ایشان با نقد تمدن فرعون گفته بود  این تمدن، کوچک بود؛ وای به حال تمدن  بزرگش.

یک سری جزوات «راه حق[12]» نیز به صورت رایگان از قم میآمد. روزهای جمعه در مسجد اعظم  حسین آباد، غرفهی کتاب فروشی داشتند و کتاب ها، نیم بها، به فروش میرفت اما توان خرید ما درحد یک کتاب بود. هر کدام از بچه ها یک کتاب میخریدیم و بعد ازخواندن با همدیگره عوض  می کردیم. انصافاً کتاب هایی که می خواندیم پر محتوا بود.

اعلامیه های امام خمینی را  از کجا تهیه میکردید و چطوری پخش میشد؟ مربوط به چه زمانی است؟

بچهها مطالبی از «تحریرالوسیله» حضرت امام را به صورت دست نویس می نوشتند. اعلامیههای حضرت امام هم بود که به همدیگر ه میدادند و شب ها پخش میکردیم. ما کم و بیش در جریان اتفاقات و حوادث بودیم. بعد از چاپ مقاله توهین آمیز به حضرت امام  در روزنامه اطلاعات، با امضای مستعار «رشیدی مطلق»، غوغایی  در کشور شروع شد. ما این قسمت از روزنامه را در آوردیم و به دبیرستان بردیم.

موضوعش توهین به حضرت امام(ره) به عنوان «ارتجاع سیاه[13]» بود و میگفت [نوشته بود که]ایشان شعرهای هندی و عاشقانه میسراییده و بیشرمانه با حضرت امام برخورد کرده بود. با ارتحال حاج آقا مصطفی فرزند حضرت امام(ره) قیام از قم شروع شد و ادامه آن به اعتصابات و تعطیلی مدارس کشیده شد.

این دو حادثه چه فاصله زمانی باهم داشت ؟ سوال کاملا بی مورد است؟

دقیقاً یادم نیست. ولی میدا نم که مراسم چهلم توسط مردم قم و بعضی شهرها شروع شد اما محل تجمع مردم اصفهان در نماز بود. آقای پرورش[14]،آیت الله طاهری و حجه الاسلام احمدی در تبعید بودند و یا اجازه سخنرانی نداشتند. اما تعدادی از روحانیون ناشناس (مثلا چه کسان؟ اسمشان؟ . . .)که از قم می آمدند، سخنرانیهای پر شوری میکردند به طوری که از فریاد الله اکبر مردم سقف مسجد به لرزه در میآمد.

محل تجمع مردم بیشتر در چه جاهایی بود؟

علاوه برمسجد اعظم حسین آباد در  مسجد رحیم خان[15]، مسجد سید[16] و یکی دوتا مسجد دیگه بود.البته با کمبود وسیله نقلیه  و سن کم ما، عبور از حاشیه رودخانه و قبرستان تخت فولاد[17]، مشکلات امنیتی به همراه داشت. توی دراین ایام مأموران رژیم در مسجد حسین آباد درگیر شدند و دیگه اجازه ندادند نمازجمعه برگزار شود. علتش حضور سخنرانان شاخص در نماز جمعه بود که دستگیر و تبعید شدند. به نظرم مطالب از نظر زمانی جابجا می شود!

فقط همین جا نماز جمعه به پا میشد؟

بله، فقط همین جا بود. حتی تعدادی افراد از شهرهای دیگره به نماز آمده بودند که من آنها را نمیشناختم و از آقای گوهریان پرسیدم؟ گفت: این آقایان از کرمان آمدهاند. مگر نماز بخصوصی مد نظر است؟ زمانش دقیقا کی است؟

علاوه برآیت الله طاهری، مبارزان معروف آن زمان شهر اصفهان چه کسانی بودند؟

بله خیلی از روحانیون بودند، منتهی نه در آن حدی که رژیم با آنها برخوردکند، بیشتر با بیان داستان های قرآنی و در حد مبارزه نرم فعالیت می کردند. در بین آنها مبارزان دیگری مثل...

آقایان پرورش، بهشتی نژاد و فقیه ایمانی[18] همه ید واحده بودند و خود آقای گوهریان با آیت الله طاهری ارتباط داشت. آقای پرورش یکی از کسانی بود که در جلسات کتاب «روح القوانین» مونتسکیو را نقد 
میکرد. ایشان میگفت حکومت مردم بر مردم، حکومتی ناقص و ناقض حقوق انسانی است و حکومت خدا بر مردم  را تشریح میکرد. آقای هاشمی رفسنجانی هرسال  به مدت چند شب در مسجد «پیرعنایت» دستگرد کجاست؟

 

 

[1] - طه/25

[2] - آیت‏اللَّه سیدابوالحسن آل رسول معروف به شمس آبادی از علمای برجسته اصفهان در دوران قبل از انقلاب بود. ایشان در سپیده‏دم 18 فروردین‏ماه 1355 هجری شمسی در مسیر رفتن به مسجد جهت اقامه‏ نماز جماعت، توسط گروهک انحرافی سیدمهدی هاشمی ربوده شد و به طرز فجیعی به شهادت رسید. حجت الاسلام محمدي ري شهري، وزير اطلاعات وقت، در نامه ای خطاب به حضرت امام (ره) اتهامات سید مهدي هاشمي را چنین بیان می کند:  
 
قتل پيش از انقلاب، آدم ربايي و قتل پس از پيروزي انقلاب،همكاري با ساواك، فعاليت هاي مخفي و غير قانونی، نگهداري مواد منفجره و سلاح به طور غير قانوني، جعل اسناد طبقه بندي شدة دولتي و از همه مهم تر توطئه براي منحرف نمودن انقلاب از مسير اصلي و قرار دادن آن در مسيري كه خود مي خواهند.( محمدي ري شهري، محمد، خاطرات سياسي، صص 56-55.(

[3] - مهندس عبدالعلی مصحف، (ولادت؟ فوت؟)داماد اول مرحوم علامه محمد تقی جعفری- رحمت الله علیه- بود که روانشاد مهندس عبدالعلی مصحف در دهه 50  کانونی را به نام «کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» با دوستانش در اصفهان تاسیس کرده بودند که در تربيت جوانان انقلابي نقشي موثر داشت وتوسط ساواک تعطیل شد.( محمد حنيف،‌ اصفهان در انقلاب،ص369)

[4] - آیت الله سیدجلال الدین طاهری اولین امام جمعه شهراصفهان و نماینده  استان اصفهان در مجلس خبرگان رهبری بود.ایشان همواره در میان رزمندگان لشکرکدام لشکر؟ حضور داشت و فرزندش نامشان چه بود؟نیز در عملیات چزابه درکجا و کی انجام شد؟ به شهادت رسید. آیت الله طاهری درتاریخ28/3/ 1392پس از مدتی بیماری به رحمت ایزدی پیوست ودر گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.  

 

[5] -حجه الاسلام سيدمحمداحمدي فروشاني در دوره ستمشاهی  از روحانیون فعال بود ودرمساجد و منابر به روشنگري  می پرداخت . وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، در انتخابات دوره اول وچهارم مجلس شوراي اسلامي به نمايندگي مردم خميني شهر انتخاب گرديد وسرانجام در سال 1382 درگذشت. شاید منبع لازم باشد برای قسمت اول 

 

[6] - تألیف رهبر معظم انقلاب اسلامی در چه سالی؟ است که در آن حقایق و اسرار نهفته در نماز به صورت موجز اما بسیار گویا تبیین شده است.

[7] - حجت الاسلام محمدرضا امين در دوران دفاع مقدس همسنگر دیده بانان لشکر امام حسین(ع)بود .وی در 15 آبان 1389 مطابق با ايام شهادت امام جوادالائمه(ع) پس از چندين ماه بيماري به ديدار حق شتافت. تولد و فعالیتش در گذشته؟

[8] - امام حسین(ع): عَلِمْتُمْ أنَّ رَسُولَ الله قد قال فی حَیاتِهِ، من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله يعمل في عباد الله بالإثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا علي الله أن يدخله مدخله؛ می دانید که پیامبر خدا در زمان حیاتش فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده و پیمان خدا را شکسته، با سنت پیامبر(ص) مخالفت ورزیده و در میان بندگان خدا به ظلم و ستم رفتار کرده، ولی با او به مبارزه عملی و گفتاری برنخیزد، سزاوار است که خداوند او را به جایگاه آن سلطان ستمگر وارد (جهنم) وارد کند. (مقتل خوارزمی، ج1،ص 234)

[9] - استاد مطهری در این باره گفته است که این جمله جمله‏اى به نام امام حسين عليه السلام معروف شده كه: انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ، عرض كردم كه در هيچ مدركى از مدارك اسلامى چنين جمله‏اى از امام حسين (ع) نقل نشده است، بنابراين سند ندارد. اين جمله‏ معنايش هم درست نيست و با منطق امام حسين جور در نمى‏آيد. منطق اسلام اين نيست كه زندگى اين است كه انسان يك عقيده‏اى داشته باشد و در راه عقيده‏اش جهاد كند. در اسلام صحبت عقيده نيست، صحبت «حق» است. زندگى اين است كه انسان حق را پيدا كند و در راه حق جهاد كند. (انسان كامل، استاد شهيد مطهرى،ص130)

[10] - شهیدمرتضی مطهری (ولادت؟ کودکی؟ مبارزات؟)با آغاز انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام خمينی (ره) رئيس «شورای انقلاب» شد. ایشان ارديبهشت 1358 در حالی كه از مجلس سخنرانی برمي‌گشت به دست يكي از اعضای گروهك «فرقان» به شهادت رسيد؛ از آن پس روز شهادتش را برای گرامی‌داشت ياد مردی كه همه زندگي‌اش را وقف تعليم و تربيت و آموزش كرده بود «روز معلم» نام گذاشتند و امام او را «حاصل عمر» خويش خواندند و همه‌ كتاب‌هايش را مفيد و سودمند دانستند.( پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

[11]- دکتر علي شريعتي در دوران قبل از انقلاب ضمن اشتغال به تدريس، به سخنراني‏هاي روشنگرانه  علیه رژیم ستم شاهی همت می گماشت؛ به همین خاطر (در سال؟)دستگير و روانه زندان شد. پس از آزادي، مبارزات خود را با برگزاري جلسات سخنراني و بحث، در حسينيه ارشاد تهران ادامه داد. او در کنار استادان و متفکراني نظير استاد شهيد مرتضي مطهري و باهنر، حسينيه ارشاد را به پايگاهي جهت تغذيه فکري نسل جوان تبديل نمودند. دکتر شريعتي به امام خميني(ره) علاقمند بود و محققي فعال به شمار مي‏رفت. وی در تاريخ 16 ارديبهشت 1356 به لندن مسافرت کرد و در 29 خرداد همان سال در آن شهر به طرز مشکوکي درگذشت. برخي سخنان و نوشته‏هاي وي در عين داشتن نکات بديع و احساس برانگيز، در خور تأمل و نقد مي‏باشند.(همان(  

 

[12] - این جزوات توسط از فعالیت‌های اولیه موسسه در راه حق، تهیه جزوات در زمینه اصول دین، اخلاق، احکام، پاسخ به شبهات تهیه و به صورت رایگان ارسال آنهابه درخواست کنندگان ارسال می‌شدبه صورت رایگان بود.

[13] - اگر در مورد نامه مطلبی است آورده شود! شاه سعی می‌کرد شخصیت امام خمینی(ره) را کوچک جلوه دهد و طرفداران او را تروریست‌ها و مارکسیست‌های اسلامی اعلام ‌کند. او روحانیت را با نام ارتجاع سیاه از جمله نیروهای مخالف خود بر می‌شمرد.(پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی) 

[14] - سيد اكبر پرورش متولد؟ سال؟ در؟ در مرحله اول انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در 24/12/58 از سوي مردم اصفهان به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي برگزيده شد. وي پس از بركناري بني‌صدر در خرداد سال 1360 و انتخاب محمدعلي رجائي به رياست جمهوري به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب گرديد الآن چه کار می‌کنند؟.( روزنامه جمهوری اسلامی،28/7/1392)  

 

[15] - درابتدای خیابان میرداماد اصفهان، و در کوچه رحیم خان واقع شده است. 

 

[16] -واقع در خیابان مسجد سید اصفهان واقع است که در عهد قاجارتوسط حجت الاسلام محمدباقر شفتی بنا گردید 

 

[17] - این گورستان قدیمی مدفن علما واندیشمندان بزرگ عالم تشیع است ودر جنوب شرقی شهر اصفهان گسترده واقع شده است.

[18] - آيت الله سيد كمال فقيه ايماني از علمای برجسته و اهل علم و فضيلت در اصفهان بود. پس از آغاز قيام امام خميني(ره) و مردم عليه رژيم طاغوت،ایشان نيز در آن دوران سخت به فعاليت هاي سياسي مشغول و همراه حركت هاي انقلابي امام(ره) و مردم بود؛ به همین دلیل دستگير و زنداني شد در زندان مرد یا یه فعالیتش ادامه داد؟ زنده است یا مرده؟.( مرکز پژوهش های اسلامي صدا و سیما)

بندگی

  بندگی یعنی

در کوچه پس کوچه های زندگی

دست کسی را بگیری...!

اصفهان

خاطرات شفاهی برادر محمد جعفر یوسف زاده

مصاحبه وتدوین: محسن سیوندیان

 

لطفاً خودتان رامعرفی نمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم.«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی[1]»

بنده محمد جعفر یوسف زاده، متولد سال 1340 دهاقان اصفهان هستم و در سال 1343 به اتفاق خانواده  به اصفهان مهاجرت کردیم. پدرم کارگری ساده و عیالوار بود و ما مستأجر یا خوش نشین بودیم. پس ازمدتی  ملکی خریده شد و در خانه پدری مان زندگی می کردیم.

کدام محله ساکن بودید؟

درخیابان وحید معروف به محله صحراروغن که الآن به چند منطقه تفکیک شده است.آن موقع یکی از محلات حاشیه شهر محسوب می شد.اطراف آن، باغات و زمین های کشاورزی بود و بیشتراهالی کشاورز، کارگر و از صنوف مختلف بودند.چون در نزدیک این محل پادگان نظامی بود، قشری از نیروهای ارتش حضور داشتند که اکثرشان به صورت مستأجر بودند و برای مأموریت به اصفهان  منتقل می شدند.

چند تا برادر و خواهر هستید؟

ماپنج خواهر و پنج برادریم که بنده، حسین و ابراهیم در سه مغازه کنار هم در خیابان وحید شاگردی
می کردیم، صاحب یکی از مغازه ها از بستگان مادری بود که من شاگرد ایشان بودم. مغازه­ای که من کار می کردم مغازه سمساری و لوازم کرایه برای عقد و عروسی، عزا و مراسم مختلف بود. چون استاد کار من درس برق را درهنرستان به صورت کلاسیک خوانده بود، به امور برق مسلط بود و در یک قسمت از مغازه، کارهای برقی انجام می داد. هم درس می خواندیم هم ایام بعد از درس را می آمدیم اینجا وقتمان را سپری می کردیم.آن موقع کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. که البته بیشتر جنبه سرگرمی داشت.

از چه زمانی بامسائل دینی انس پیداکردید؟

از همان  دوران کودکی در یک جلسه قرآن، استاد یدالله اسداللهی ـ شغل اصلی ایشان نجاری بود ـ حمد و سوره را از من سؤال کرد و من در حد همان "قلف ولله احد" خواندم وایشان  تشویقم کرد و جایزه­ای به من داد و دیگه توی این راه حرکت می کردیم. در دوره راهنمایی برای یاد گرفتن قرآن محضر آقای فروغی بودم که دوشنبه ها در محله ما جلسه قرائت قرآن می گذاشت.  بعد از اینکه ایشان  به خدمت سربازی رفت، آقای گوهریان آمدند. یکی دو تا جایزه هم به خاطر حفظ حدیث وسوره های کوچک قرآن از ایشان گرفتم.

اداره جلسات با چه کسی بود؟

آقای فروغی بود  که برای تعلیم قرآن به محله­ی  ما می­آمد. بعد که ایشان به سربازی رفت، آقای گوهریان آمد. ما دسته و اَلَم و کُتل هیچی نداشتیم؛ حتی سردرخانه ای هم که جلسه بود، پلاکارد نمی­زدند اما در باز بود و بچه ها می­دانستند که منزل فلانی جلسه است.

این آقایان ازکجا می­آمدند؟

آقایان فروغی و گوهریان ازطرف حجه الاسلام بهشتی نژاد به محلات حاشیه­ شهر مأمور شده بودند؛ چون خود آنها اگر می­آمدند مساله برانگیز بود. یکی از تأکیدات آقای گوهریان روی نماز شب بود. ایشان
 می­گفت: شما نصف شب بیدار شو، اگر نمی­توانی نماز شب را با تفاصیل بخوانی یا اصلاً حال بلند شدن هم نداری، در حد یک تکبیر و یا سه تا سبحان الله بگو و بخواب. این جلسات برای افراد زیر بیست سال بود تا یک سری نیروی با ایمان تربیت شوند و مسائل با گوشت و پوستشان آمیخته گردد.

آقای اسداللهی که مفسر قرآن بود می­گفت: «برای ما افراد پانزده سال به بالا مطرح هستند. بالای چهل سال را کاری نداریم، چون شب خسته ازسر کار می آید وحوصله آنچنانی برای جذب مطالب ندارد». بعضی اوقات جلسه تفسیر ایشان حدود دو و نیم الی سه ساعت طول می­کشید، ایشان به ادبیات و اشعار فارسی مسلط بود و جلسه را  از ابعاد عرفانی و نظری، به خوبی اداره می­کرد.

خانواده شما درباره  رفتن به این جلسات چه نظری داشتند؟

محله­ی ما به لحاظ ناهنجاری های اجتماعی، مسائل خاصی داشت و محله پر حادثه­ای بود و رفتن به جلسات مذهبی مورد رضایت بود. حتی چند ماه یکبار، جلسه توی منزل خودمان برگزار می­شد. به پدرم که می­گفتم این هفته اینجا جلسه داریم، خانواده با شور خاصی وسایل پذیرایی را آماده می­کردند.

 

آیا جلسات صرفاً مذهبی بود ؟

زیر بنای جلسات آموزشی بود و باید درطول هفته یک مطلب را یاد می­گرفتیم؛ مثلاً روی یک آیه توقف  می­کردیم تا کاملاً یاد می­گرفتیم. هدف ما ازشرکت در جلسات، یادگیری بود، جلسه حدیث و معارف را حاج آقا زعمی توی مدرسه و مسجد برکت عهده دار بود واستاد یدالله اسداللهی جلسه تفسیر قرآن داشت. صبح جمعه در حسینیه عمادزاده، بیشتر دعای ندبه و سرود های مذهبی برقراربود. بعضی اوقات آقای قرائتی به اصفهان می­آمد و جلسات ایشان از شیرینی خاصی برخوردار بود.

به هیئت­های سنتی هم می­رفتید  ؟

بله. یک هیئت مذهبی در محله مافعال بود. یک شب همراه پدرم به آنجا رفتیم. آن شب به مسائل شرعی جواب می­دادند. پدرم بعد از اینکه حمد و سوره اش را خواند، یک سؤال از روحانی آن جلسه کرد. ایشان فرمود شما مقلد کی هستید؟

پدرم گفت: نایب آقای بروجردی.

روحانی گفت: بله مساله شما اینطوره و اشکال  شرعی نداره.

 این برای من شبهه بود که چرا اسم این مرجع را نیاوردند؟! موقع برگشتن توی کوچه به پدرم گفتم: پس چرا اسم مرجع  تقلیدت را نیاوردی و گفتی نایب بروجردی؟

گفت: بابا! نمی شه اسم ایشان را آورد، خطرناکه. هرجا هم خواستی بگویی همینطور باید بگویی؛ چون ایشان چندتا نایب داشته، نمی­دانند منظور کیه؟ آن شب، اولین جرقه در ذهن من افتاد که چرا اسم یک مرجع را نباید آورد؟

در محافل عمومی علیه رژیم شاه مخالفتی ابراز می­شد؟

به صورت علنی نبود. چون محله ما نزدیک پادگان بود، نیروهای ارتش به مغازه استاد کارم  مراجعه داشتند. بعضی اوقات استاد ما و افراد متدین صحبت­هایی می­کردند که به محض ورود ارتشی ها قطع می­شد. بحث بیشتر در مورد حبس رفتن فلان اشخاص یا روحانی و این موارد بود و به خصوص زمستان­ها که هوای بیرون سرد و مغازه گرم بود و هر طیفی دورهم جمع می­شدند و از هر موضوعی سخن به میان می­آمد. البته من اینها را در حد ضبط داشتم و چیز زیادی درک نمی کردم.

درجلسات مذهبی چطور؟

زمانی که مساله شهادت آیت الله شمس آبادی [2]رخ داد، بحث بالا گرفت. سؤالات به طرف آقای گوهریان حواله می شد و از پرسش و پاسخ­ها کم کم نسبت به اوضاع روشن تر شدیم. جلسات ما به صورت گروهی  و دوره­ای در مساجد برگزار می­شد و در هر جلسه­ به نفرات ما اضافه می شد. در شهر اصفهان  هم جلساتی بود که بعضی اوقات آقای مهندس مصحّف[3] جلسه را اداره می­کردند.

روحانیون درباره رژیم صحبت خاصی می­کردند؟

نماز جمعه اصفهان آن موقع شروع شده بود ولی هنوز در قید و بند یا تحت فشار نبود و حداکثرتا نیمه­ی مسجد پر می­شد. کم کم با دستگیری  آیت الله طاهری [4]و بعد حجه الاسلام احمدی[5] و حجه الاسلام روحانی، نماز جمعه تبدیل به منبرهای داغ و آتشین شد و تعطیلی آن رسید. آیت الله طاهری یکی از مبانی محل و به عنوان حاج آقا جلال معروف بود و جلساتی که در مسجد اعظم حسین آباد یا در بقیه مساجد حسین آباد و محله وحید اداره می­شد، معرفی پیش نماز و روحانی آن محل بیشتر توسط ایشان انجام می­شد. سوم راهنمایی را طی می­کردم. هفته اول که به نماز جمعه رفتم، از آقای طاهری سؤال کردم که برای مطالعه و درک نماز از کجا شروع کنم؟ ایشان گفت: بعد از نماز می­گم و بعد کتابی از مقام معظم رهبری به نام «از ژرفای نماز[6]» را معرفی کردند که آن موقع  از ایشان به نام «سیدالاعلام» سید علی خامنه ای یاد کردند.

با الفبای انقلاب کجاآشنا شدید؟

معلم کلاس عربی و دینی دبیرستان ما جناب حجت الاسلام حاج آقا رضا امین[7] بود. ایشان چه در کلاس عربی و چه در کلاس دینی، یک حدیث می­نوشت و آخر هفته می­پرسید؛ اگه درست جواب می­دادیم،  به نمره دروس ما اضافه می­کرد. این تشویق بسیار خوبی بود و شاید اکثر احادیثی که در ذهنم مانده، از همان زمان است. یادمه حدیث انقلابی"من رئاسلطانا جائرا مستحلا لحرم الله... " [8]و یا "ان الحیاه عقیده و جهاد" [9]را که توضیح می داد، از نظراعتقادی ما را تقویت می کرد.

با نام امام خمینی(ره) چه زمانی آشنا شدید؟

 قبلا گفتم درسن 12 سالگی در جلسات هیئت، نام خمینی(ره) در ذهنم بود. ما برای آموزش مسایل دینی به رساله احتیاج داشتیم، آقای گوهریان رساله حضرت امام(ره) را معرفی کردند. من تعدادی تهیه کردم و به بقیه هم دادم. به صورت علنی؟ البته علنی نبود، حتی یک بار به خاطر توزیع یک سری رساله حضرت امام گیر افتادیم، بچه­هایی که فرار کردند به آقای گوهریان گفته بودند فلانی را دستگیر کردند، خودم  نفهمیدم  که  من را به کجا می­برند، آنجا ساختمان ساواک بود. بعد از چند دقیقه یک آقایی که او را دکتر صدا می زدند وارد اتاق شد، یه خورده گوشم را کشید و گفت: این هنوز بالغ نشده و بلافاصله یک سیلی خواباند توی صورتم. بعد چیزی مثل گاز سرد روی پای راستم پاشیدند که پاهام  به شدت درد گرفت. اولش به خاطر غروری که داشتم چیزی نگفتم اما یه دفعه دادم بالا رفت.

صحبت از امام(ره) وانقلاب در چه حدی بود؟

با نام «مسافر سفرکرده» و «یار سفر کرده»  از امام یاد می­شد و افراد عموماً منظور را می­فهمیدند، بیشتر مطالب کتاب های آقایان مطهری[10] و شریعتی[11] مطرح بود و روی مساله فساد حاکم بر جامعه، نابرابری ، وابستگی و مصرفی بودن جامعه ایران بحث می­شد.

این کتاب ها در دسترس  همه بود؟                                                                                                                                   

کتاب هایی که به صورت علنی  می­فروختند، یکی«پدر، مادر ما متهمیم» شریعتی بود که توی چهارباغ به فروش می­رفت و همینطور بقیه کتاب های ایشان مثل: «بی نهایت صفرها» یا «تمدن» که  موضوع آن در مورد سفرش به کشور مصر و چگونگی ساخت اهرام ثلاثه مصر، اجسادی که در پای این تمدن زیر دست وپای حیوانات و جابجا کردن سنگ های بزرگ کشته شدند و شلاق­هایی که بر گرده­ی آنها می­خورد، بود. چون شاه دوره حکومتش را تمدن بزرگ اعلام کرده بود، ایشان با نقد تمدن فرعون گفته بود  این تمدن، کوچک بود؛ وای به حال تمدن  بزرگش.

یک سری جزوات «راه حق[12]» نیز به صورت رایگان از قم می­آمد. روزهای جمعه در مسجد اعظم  حسین آباد، غرفه­ی کتاب فروشی داشتند و کتاب ها، نیم بها، به فروش می­رفت اما توان خرید ما درحد یک کتاب بود. هر کدام از بچه ها یک کتاب می­خریدیم و بعد ازخواندن با همدیگه عوض  می کردیم. انصافاً کتاب هایی که می خواندیم پر محتوا بود.

اعلامیه های امام خمینی را  از کجا تهیه می­کردید و چطوری پخش می­شد؟

بچه­ها مطالبی از «تحریرالوسیله» حضرت امام به صورت دست نویس می نوشتند. اعلامیه­های حضرت امام هم بود که به همدیگه می­دادند و شب ها پخش می­کردیم. ما کم و بیش در جریان اتفاقات و حوادث بودیم. بعد از چاپ مقاله توهین آمیز به حضرت امام  در روزنامه اطلاعات، با امضای مستعار «رشیدی مطلق»، غوغایی  در کشور شروع شد. ما این قسمت از روزنامه را در آوردیم و به دبیرستان بردیم.

موضوعش توهین به حضرت امام(ره) به عنوان «ارتجاع سیاه[13]» بود و می­گفت ایشان شعرهای هندی و عاشقانه می­سراییده و بی­شرمانه با حضرت امام برخورد کرده بود. با ارتحال حاج آقا مصطفی فرزند حضرت امام(ره) قیام از قم شروع شد و ادامه آن به اعتصابات و تعطیلی مدارس کشیده شد.

این دو حادثه چه فاصله زمانی باهم داشت ؟

دقیقاً یادم نیست. ولی می­دا نم که مراسم چهلم توسط مردم قم و بعضی شهرها شروع شد اما محل تجمع مردم اصفهان در نماز بود. آقای پرورش[14]،آیت الله طاهری و حجه الاسلام احمدی در تبعید بودند و یا اجازه سخنرانی نداشتند. اما تعدادی از روحانیون ناشناس که از قم می آمدند، سخنرانی­های پر شوری می­کردند به طوری که از فریاد الله اکبر مردم سقف مسجد به لرزه در می­آمد.

محل تجمع مردم بیشتر در چه جاهایی بود؟

علاوه برمسجد اعظم حسین آباد در  مسجد رحیم خان[15]، مسجد سید[16] و یکی دوتا مسجد دیگه بود.البته با کمبود وسیله نقلیه  و سن کم ما عبور از حاشیه رودخانه و قبرستان تخت فولاد[17]، مشکلات امنیتی به همراه داشت. توی این ایام مأموران رژیم در مسجد حسین آباد درگیر شدند و دیگه اجازه ندادند نمازجمعه برگزار شود. علتش حضور سخنرانان شاخص در نماز جمعه بود که دستگیر و تبعید شدند.

فقط همین جا نماز جمعه به پا می­شد؟

بله، فقط همین جا بود. حتی تعدادی افراد از شهرهای دیگه نماز آمده بودند که من آنها را نمی­شناختم و از آقای گوهریان پرسیدم؟ گفت: این آقایان از کرمان آمده­اند.

علاوه برآیت الله طاهری، مبارزان معروف آن زمان شهر اصفهان چه کسانی بودند؟

بله خیلی از روحانیون بودند، منتهی نه در آن حدی که رژیم با آنها برخوردکند، بیشتر با بیان داستان های قرآنی و در حد مبارزه نرم فعالیت می کردند. در بین آنها مبارزان دیگری مثل...

آقایان پرورش، بهشتی نژاد و فقیه ایمانی[18] همه ید واحده بودند و خود آقای گوهریان با آیت الله طاهری ارتباط داشت. آقای پرورش یکی از کسانی بود که در جلسات کتاب «روح القوانین» مونتسکیو را نقد
می­کرد. ایشان می­گفت حکومت مردم بر مردم، حکومتی ناقص و ناقض حقوق انسانی است و حکومت خدا بر مردم  را تشریح می­کرد. آقای هاشمی رفسنجانی هرسال  به مدت چند شب در مسجد «پیرعنایت» دستگرد



[1] - طه/25

[2] - آیت‏اللَّه سیدابوالحسن آل رسول معروف به شمس آبادی از علمای برجسته اصفهان در دوران قبل از انقلاب بود. ایشان در سپیده‏دم 18 فروردین‏ماه 1355 هجری شمسی در مسیر رفتن به مسجد جهت اقامه‏ نماز جماعت، توسط گروهک انحرافی سیدمهدی هاشمی ربوده شد و به طرز فجیعی به شهادت رسید. حجت الاسلام محمدي ري شهري، وزير اطلاعات وقت، در نامه ای خطاب به حضرت امام (ره) اتهامات سید مهدي هاشمي را چنین بیان می کند: 
 قتل پيش از انقلاب، آدم ربايي و قتل پس از پيروزي انقلاب،همكاري با ساواك، فعاليت هاي مخفي و غير قانونی، نگهداري مواد منفجره و سلاح به طور غير قانوني، جعل اسناد طبقه بندي شدة دولتي و از همه مهم تر توطئه براي منحرف نمودن انقلاب از مسير اصلي و قرار دادن آن در مسيري كه خود مي خواهند.( محمدي ري شهري، محمد، خاطرات سياسي، صص 56-55.(

[3] - داماد اول مرحوم علامه محمد تقی جعفری- رحمت الله علیه- روانشاد مهندس عبدالعلی مصحف در دهه 50  کانونی را به نام «کانون علمی و تربیتی جهان اسلام» با دوستانش در اصفهان اسیس کرده بودند که در تربيت جوانان انقلابي نقشي موثر داشت وتوسط ساواک تعطیل شد.( محمد حنيف،‌ اصفهان در انقلاب،ص369)

[4] - آیت الله سیدجلال الدین طاهری اولین امام جمعه شهراصفهان و نماینده  استان اصفهان در مجلس خبرگان رهبری بود.ایشان همواره در میان رزمندگان لشکر حضور داشت و فرزندش نیز در عملیات چزابه به شهادت رسید. آیت الله طاهری درتاریخ28/3/ 1392پس از مدتی بیماری به رحمت ایزدی پیوست ودر گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

 

[5] -حجه الاسلام سيدمحمداحمدي فروشاني در دوره ستمشاهی  از روحانیون فعال بود ودرمساجد و منابر به روشنگري  می پرداخت . وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، در انتخابات دوره اول وچهارم مجلس شوراي اسلامي به نمايندگي مردم خميني شهر انتخاب گرديد وسرانجام در سال 1382 درگذشت.

 

[6] - تألیف رهبر معظم انقلاب اسلامی است که در آن حقایق و اسرار نهفته در نماز به صورت موجز اما بسیار گویا تبیین شده است.

[7] - حجت الاسلام محمدرضا امين در دوران دفاع مقدس همسنگر دیده بانان لشکر امام حسین(ع)بود .وی در 15 آبان 1389 مطابق با ايام شهادت امام جوادالائمه(ع) پس از چندين ماه بيماري به ديدار حق شتافت.

[8] - امام حسین(ع): عَلِمْتُمْ أنَّ رَسُولَ الله قد قال فی حَیاتِهِ، من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله يعمل في عباد الله بالإثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا علي الله أن يدخله مدخله؛ می دانید که پیامبر خدا در زمان حیاتش فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده و پیمان خدا را شکسته، با سنت پیامبر(ص) مخالفت ورزیده و در میان بندگان خدا به ظلم و ستم رفتار کرده، ولی با او به مبارزه عملی و گفتاری برنخیزد، سزاوار است که خداوند او را به جایگاه آن سلطان ستمگر (جهنم) وارد کند. (مقتل خوارزمی، ج1،ص 234)

[9] - جمله‏اى به نام امام حسين عليه السلام معروف شده كه: انَّ الْحَياةَ عَقيدَةٌ وَ جِهادٌ، عرض كردم كه در هيچ مدركى از مدارك اسلامى چنين جمله‏اى از امام حسين (ع) نقل نشده است، بنابراين سند ندارد. اين جمله‏ معنايش هم درست نيست و با منطق امام حسين جور در نمى‏آيد. منطق اسلام اين نيست كه زندگى اين است كه انسان يك عقيده‏اى داشته باشد و در راه عقيده‏اش جهاد كند. در اسلام صحبت عقيده نيست، صحبت «حق» است. زندگى اين است كه انسان حق را پيدا كند و در راه حق جهاد كند. (انسان كامل، استاد شهيد مطهرى،ص130)

[10] - شهیدمرتض مطهری با آغاز انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام خمينی (ره) رئيس «شورای انقلاب» شد. ایشان ارديبهشت 1358 در حالی كه از مجلس سخنرانی برمي‌گشت به دست يكي از اعضای گروهك «فرقان» به شهادت رسيد؛ از آن پس روز شهادتش را برای گرامی‌داشت ياد مردی كه همه زندگي‌اش را وقف تعليم و تربيت و آموزش كرده بود «روز معلم» نام گذاشتند و امام او را «حاصل عمر» خويش خواندند و همه‌ كتاب‌هايش را مفيد و سودمند دانستند.( پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

[11]- دکتر علي شريعتي در دوران قبل از انقلاب ضمن اشتغال به تدريس، به سخنراني‏هاي روشنگرانه  علیه رژیم ستم شاهی همت می گماشت؛ به همین خاطر دستگير و روانه زندان شد. پس از آزادي، مبارزات خود را با برگزاري جلسات سخنراني و بحث، در حسينيه ارشاد تهران ادامه داد. او در کنار استادان و متفکراني نظير استاد شهيد مرتضي مطهري و باهنر، حسينيه ارشاد را به پايگاهي جهت تغذيه فکري نسل جوان تبديل نمودند. دکتر شريعتي به امام خميني(ره) علاقمند بود و محققي فعال به شمار مي‏رفت. وی در تاريخ 16 ارديبهشت 1356 به لندن مسافرت کرد و در 29 خرداد همان سال در آن شهر به طرز مشکوکي درگذشت. برخي سخنان و نوشته‏هاي وي در عين داشتن نکات بديع و احساس برانگيز، در خور تأمل و نقد مي‏باشند.(همان( 

 

[12] - از فعالیت‌های اولیه موسسه در راه حق، تهیه جزوات در زمینه اصول دین، اخلاق، احکام، پاسخ به شبهات و ارسال آنهابه درخواست کنندگان به صورت رایگان بود.

[13] - شاه سعی می‌کرد شخصیت امام خمینی(ره) را کوچک جلوه دهد و طرفداران او را تروریست‌ها و مارکسیست‌های اسلامی اعلام ‌کند. او روحانیت را با نام ارتجاع سیاه از جمله نیروهای مخالف خود بر می‌شمرد.(پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی) 

[14] - سيد اكبر پرورش در مرحله اول انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در 24/12/58 از سوي مردم اصفهان به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي برگزيده شد. وي پس از بركناري بني‌صدر در خرداد سال 1360 و انتخاب محمدعلي رجائي به رياست جمهوري به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب گردي .( روزنامه جمهوری اسلامی،28/7/1392)

 

[15] - درابتدای خیابان میرداماد،کوچه رحیم خان واقع شده است.

 

[16] -واقع در خیابان مسجد سید اصفهان است که در عهد قاجارتوسط حجت الاسلام محمدباقر شفتی بنا گردید

 

[17] - این گورستان قدیمی مدفن علما واندیشمندان بزرگ عالم تشیع است ودر جنوب شرقی شهر اصفهان گسترده است.

[18] - آيت الله سيد كمال فقيه ايماني از علمای برجسته و اهل علم و فضيلت در اصفهان بود. پس از آغاز قيام امام خميني(ره) و مردم عليه رژيم طاغوت،ایشان نيز در آن دوران سخت به فعاليت هاي سياسي مشغول و همراه حركت هاي انقلابي امام(ره) و مردم بود؛ به همین دلیل دستگير و زنداني شد.( مرکز پژوهش های اسلامي صدا و سیما)

 

 

ادامه نوشته

تاریخ شفاهی


تاريخ شفاهي فن، روش و شيوه‌اي است كه با استفاده از ابزار صوتي و تصويري به ثبت خاطرات،

شنيده‌ها و مشاهدات مربوط به يك رويداد و واقعه تاريخي خاص مي‌پردازد. اين شيوه تاريخ نگاري

در عرصه جمع‌آوري، آماده‌سازي، نگهداري و اطلاع‌رساني حوادث مرتبط با دفاع مقدس جايگاه

ارزشمندي‌دارد. 

مازندران

سردار علی اکبر پاشا

مسئوا اطلاعات عملیات لشکر25کربلا


 

با فارغ شدن از عملیات قدس 2 چه موضوعی محور فعالیت های شما قرار گرفت؟

حدوداً یک ماه پس از عملیات قدس2، دراول شهریور 64، یک بعد از ظهری در هورالعظیم روی آکاسیو[1]، من و کمیل و مرتضی قربانی و طوسی نشسته بودیم که آقا مرتضی به ما نزدیک شد و با لهجه ی اصفهانی گفت: پاشا! حالت خوب است؟ گفتم: بله،  گفت: خیلی عالی بود، گفتم: تو خودت دیدی بچه های اطلاعات خیلی زحمت کشیدند، گفت: بله، دستت درد نکند، آماده شو برای شناسایی یک عملیات خیلی خیلی بزرگ، از این خبر خوشحال شدم و پرسیدم: گفتم: کجا؟ گفت: بعداً به تو می گویم، گفتم: باشد، آماده هستم.

 ابلاغ آقامرتضی شفاهی بود یا کتبی؟

شفاهی. یک دستور شفاهی. موضوع محرمانه بود و تمام شد. بایگانی و گاو صندوقی وجود نداشت که بتوانیم دستور کتبی را نگهداری نماییم. حرف به حرف بود و والسلام.  در بسیاری از مواقع جلسات ما به صورت سرپایی برگزار می شد و با صلوات در هر جایی که بودیم جلسه شروع می شد و تصمیم گرفته می شد که فلان کار را باید انجام بدهیم و تقسیم کارها انجام می گرفت. به صورت طبیعی یک جلسه رسمی تلقی می شد و چندان در بند تاریخ و ثبت و درج آن نبودیم و شرایط نیز مهیا نبود. این دستور نیز به همین نحو به صورت سرپایی و شفاهی به ما ابلاغ شد.

 پیرو دستور آقا مرتضی برای شناسایی چه کردید؟

دو روز بعد، به اتفاق شهید طوسی و حاج کمیل از منطقه عملیاتی هور به سمت آبادان حرکت کردیم و تا پیچ خسروآباد رفتیم، گشت مختصری زدیم و از همانجا رفتیم به پایگاه شهید بهشتی اهواز، نشست سه نفره ای با یکدیگر داشتیم و قرار شد مجدداً سه تایی به سمت منطقه حرکت کنیم، روز هفتم شهریور، سه نفره با یک تویوتا وانت به سمت آبادان و پیچ خسروآباد حرکت کردیم، احتمالاً شهید طوسی به آن منطقه رفته بود ولی ما هم کارمان گشت زدن در منطقه ای بود که دست ما بود و ما  از طریق نقشه با محیط آن آشنا بودیم، خرمشهر می رفتیم، آبادان می رفتیم؛ کلاً همه جا دست ما بود، ما هم اینجا را با گشتن پیدا کردیم،  البته چون برادران ژاندارمری در پیچ خسروآباد مستقر بودند، ما بیشتر در حد تردد روی جاده اقدام می کردیم، به پیچ خسروآباد رسیدیم، گشتی زدیم و بر طبق اطلاعات قبلی، به دنبال سه جزیره ای بودیم که به جزایر 17، 18، 19، معروف بودند، شاید بعدها نیرو یا معاونت دیگری اسم هم برای جزایر یادشده گذاشته باشند[2]، ولی ما به نام جزایر 17، 18 و 19 می شناختیم.

 جزیره ها را پیدا کردید؟

بله، بر اساس نقشه به ما گفتند وقتی پیچ خسروآباد را رد کنید به نهر کوت می رسید و در انشعابات آن، جزیره ها را پیدا می کنید که همین طور هم شد، وقتی در منطقه قرار می گیری جزیره ها مشخص هستند،  البته قبل از آن از پیچ خسروآباد به سمت نهر کوت حرکت کردیم، نهر کوت، انشعابی از اروند بود که جزیره های سه گانه یادشده در بین آنها قرار داشت، هیچ کس با ما کاری نداشت پیچ خسروآباد را که رد کردیم ماشین را پشت نخلها پارک کردیم.، لباسهای خاکی بسیجی را نیز از تن در آوردیم و با زیرپوش و شورت حرکت کردیم، چون می خواستیم به آب بزنیم، ادامه راه را پیاده رفتیم تا به نهر کوت رسیدیم، نهر کوت، انشعابات فرعی هم داشت که از آن طریق به نخلها آب می دادند، داخل یکی از نهرهای کوچک، بلمی قرار داشت، بلم را گرفتیم و به اتفاق سوار شدیم، زمانی که داشتیم با بلم حرکت می کردیم، آب تقریباً در حالت مدّ بود و هنوز، جزر شروع نشده بود ولی به جزر شدن نزدیک شده بود، البته آن موقع هنوز نمی دانستم جزر و مدّ آب چگونه است؟ می دانستم آب توسط ماه و خورشید کشش دارد ولی به صورت دقیق عملکرد آنها را نمی دانستم، ابتدا با بلم رفتیم جزیره 17، در مجموع اندکی بزرگتر از یک خانه بود، به جزیره 18 رفتیم، دیدیم آنجا نیز نمی توانیم نیرو استقرار دهیم، در جزیره 19 پیاده شدیم و گشتی در آن زدیم، باز هم دیدیم که در حدّی نیست که بتوانیم در آن نیرو استقرار دهیم و یک گردان هم نمی شد در آن، جا داد، در دید تیر کامل دشمن هم قرار داشت، دوباره بررسی مختصری از منطقه انجام دادیم، حدود ساعت چهار پنج عصر سوار بلم شدیم که برگردیم، دیدیم هر چه پارو می زنیم یک قدم به جلو و دو قدم به عقب برمی گردیم، در موقع جزر اروند قرار گرفته بودیم، در نهرهای انشعابی بین جزیره ها آب داشت ما را می کشید و به سمت اروند می برد، از دهانه های نهرها، دشمن هم ما را دید و رگبار گلوله ها شروع شد، حاج کمیل[3] سریع خودش را به آب انداخت و با چابکی زیر آبی زد و رسید به خاکریز کنار نهر، من هم پریدم داخل آب، اما شهید طوسی در هنگام پریدن از بلم، لباس زیرش به بلم گیر کرد، سرش در آب و در حال دست و پا زدن بود، بالاخره لباسش را پاره کرد و از آب بیرون آمد، صحنه خنده داری بود! نقشه هم در دستش قرار داشت، چنانچه بلم به سمت عراقی ها می رفت، با نقشه ای که تماماً علامت گزاری شده بود معلوم نبود که چه اتفاقی می افتاد، او نیز به مانند حاج کمیل به



[1]- آکاسیو از پنبه های فشرده ای درست می شود که به صورت شناور بر روی آب قرار می گیرد و امکان استقرار افراد و وسایل اولیه را فراهم می سازد. آکاسیو ها توسط پین هایی که دارند به یکدیگر متصل می شوند و رزمندگان جهت تثبیت، آنها را به نی ها می بستند..

[2]- این جزیره ها بعدها به نام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نام گرفته بودند.

 

[3] - سردار کمیل کهنسال از فرماندهان لشکر 25 کربلا در هشت سال دفاع مقدس است.

ادامه نوشته

کرمان

خاطرات علی زادخوش

 

اصلیترین جوانان انقلابی کرمان چه کسانی بودند ؟ 

ـ خیلی بودند که بعضی هاشون مثل حمید ایرانمنش[1] که بهش میگفتند حمید چریک ، محمد سلیمی کیا ، آقای پوریانی ، شهید آتش افروز[2] ، شهید راجی[3]، حاج قاسم سلیمانی ، شهید حمید عرب نژاد ، شهید مهدی کازرونی ، شهیدان هندوزاده[4] ، شهید فتحعلیشاهی[5]، شهید اکبر محمد حسینی و صدها نفر دیگر ولی اینها از همه تند تر بودند. فعالیت همه بچه ها زیاد بود مثلأ رضا ابوسعیدی و ترشیزی و عبدالله عرب نژاد و شهید محمود اخلاقی و شهید عبدالله علمدار همیشه صف اول بودند. در خانوک هم افراد زیادی حضور داشتند که عمده فعالیت آنها در کرمان انجام میشد، همة این فامیلهای عرب نژاد و اسدی جزو سردمداران انقلاب در کرمان بودند. کسانی مثل شهید حمید و محمد علی عرب نژاد پدر شهید حیدر و محمد حسین و یدالله عرب نژاد و علی مهرابی، اینها سالها قبل از انقلاب فعالیت میکردند و درکرمان از همه جلوتر بودند و اگر یک جایی برنامه­ای بود و یا نواری پیدا میشد به همینها بر میگشت. این جوانان همه متحد بودند اما به چند گروه تقسیم میشدند که یک گروه با آقای پوریانی بودند، ایشان در جنگ معاون حاج قاسم بود و مدتی فرمانده نیروی انتظامی کرمان شد و یک گروه هم با مهدی کازرونی همراهی میکردند، تعدادی هم بچه های خیلی مذهبی بودند، کسانی مثل اخلاقی و مختار آبادی و اکبر محمد حسینی و اکبر علوی که اینها را با نام بچه های مسجد میشناختند و خیلی های دیگه که گفتن اسمهای همه آنها وقت زیادی میگیرد[6]. ولی از همه مهمتر مهدی کازرونی بود که نمیترسید و همچون معدنی از  انرژی و روحیه کار میکرد. من آن موقع خودم را خیلی جسور میدانستم و برای پایین آوردن مجسمه شاه و یا ایجاد راهبندان و جلوگیری از نیروهای شهربانی و پلیس به راحتی وارد درگیری میشدم و جلویشان می ایستادم. اما با همه این حرفها به گرد مهدی کازرونی نمیرسیدم و شاگردش حساب میشدم. یک بار ماشین شهربانی افتاده بود دنبالم و من هم در حین فرار رفتم توی خیابان فیروز آباد کرمان که شاید با استفاده از کوچه پس کوچه ها بتوانم فرار کنم ولی ماشین شهربانی همین طور تعقیبم میکرد. تا اینکه سر یک کوچه ای از ماشین پریدم پایین و چند تا آجر از کنار خانه ای که در حال ساختن بود برداشتم و پرتاب کردم به طرف ماشینشان. آنها هم همان عقب ایستادند و جلو نیامدند، من هم فرار کردم و رفتم. یک بار دیگر هم از دست مأموران شهربانی فرار کردم و رفتم داخل خانه ای و درب را هم بستم، صاحب خانه وحشتزده آمد ببیند چرا درب خانه اش بسته شد که دید من پشت درب نشسته ام. من هم با آرامی به او فهماندم که از ترس مأموران شاه مجبور شدم وارد خانه اش بشوم، او هم سکوت کرد و هیچی نگفت. مأموران درب همه خانه ها را میزدند تا ببینند داخل کدامشان هستم. درب این خانه را هم زدند و صاحب خانه رفت جلوی درب و گفت کسی وارد خانه اش نشده ، آنها هم پس از دقایقی رفتند.

یکی از انقلابیون مهم کرمان سردار شهید حمید عرب نژاد بود که تا قم رفت وآمد داشت. من یک خواهر زنی داشتم که پایش معیوب بود و همان وقتها به همراه پدر خانمم به تهران میرفتند تا مورد مداوا قرار گیرد. پدر خانم من از این پیر مردهای دهاتی با اخلاصی بود که شغل کشاورزی داشت و همیشه یک طوبره ای روی شانه اش بود و کسی هم به او شک نمیکرد، در تهران با اینها ارتباط داشت و به خانه اشان میرفت. آنها هم به هنگام بازگشت وی به کرمان، طوبره اش را پر از اعلامیه و نوارهای حضرت امام میکردند و به خانوک میفرستادند. اعلامیه ها به خانوک میرسیدند و از آنجا به کرمان می آمدند، بیشتر نوارها و اعلامیه ها هم در خانه ما و مهدی اسدی نگهداری میشدند چون ایشان و مادر من خیلی مراقبت مینمودند و هیچ کس به اینها  شک نمیکرد، البته خانه مهدی اسدی مهمترین مکان تجمع انقلابیون بود. آن وقت بزرگان زیادی از خانوک در قم و تهران زندگی میکردند، مثل آقايان مهدوی و انصاري كه در موردشان توضيح دادم و هر دو نماینده مجلس شدند. به طور کلی مردم روستای خانوک مذهبی بودند و در انقلاب اسلامی نقش برجسته ای بر عهده داشتند.   

ـ در این مدت چگونه به شغلتان میرسیدید؟ 



[1] نبرد كرخه كور، ص 58 ـ حميد ايرانمنش معروف به حميد چريك در سال 1334 در كرمان متولد گرديد. وي از قهرمانان كرمان در دفاع مقدس ميباشد كه نقش اساسي در كردستان و سپس نبردهاي فتح المبين و طريق القدس داشته است. از اين بابت به ايشان چريك ميگفتند كه همواره درحال  شناسايي خطوط عملياتي دشمن و نفوذ به عمق مواضع نيروهاي بعثي بود و در كوله پشتي اش همه لوازم زندگي در شرايط سخت را داشت. وي در عمليات بيت المقدس قبل از آزاد سازي خرمشهر به شهادت رسيد.  

[2] سردار شهيد حسين آتش افروز در شمار اولين نيروهاي اعزامي از كرمان به سوسنگرد در دي ماه 1359 بود.  وي رزمنده فداكاري بود كه در شمار موسسين يگان زرهي ذوالفقار جاي دارد. آخرين حضور ايشان در واحد اطلاعات و عمليات لشكر 41ثارالله بود كه در عمليات والفجر هشت منطقه فاو عراق در اثر گازهاي شيميايي دشمن به شهادت رسيد ـ تدوين كننده. 

[3] رمضان راجي به همراه شهيد آتش افروز و علي زاد خوش جزو اولين رزمندگان كرماني در جبهه هاي جنوب بودند. سردار شهيد راجي در عمليات كربلاي يك به دست عناصر وابسته به حكومت شاه كه به مزدوران ايل قلخاني معروف به گروه فرسان بودند، شهيد شد. مزدوران ايل قلخاني دربين خطوط خودي و دشمن حضور داشتند و با زدن كمين رزمندگان را به صورت شهيد و يا زنده تحويل نيروهاي بعثي ميدادند و پول مي گرفتند ـ تدوين كننده.

[4] خانواده هندوزاده ساكن خيابان شهداي كرمان هستند كه دو شهيد تقديم جنگ نموده اند. ابراهيم هندوزاده در عمليات والفجر هشت در اثر گازهاي شيمياي به شهادت رسيد و برادر ديگر در اثر تركش خمپاره ـ تدوين كننده.   

[5] نبرد كرخه كور، ص 60 ـ محمد علي فتح عليشاهي دانشجوي رشته متالوژي دانشگاه علم و صنعت تهران بود كه مبارزات خود را قبل از انقلاب بر عليه رژيم شاه آغاز نمود و در كردستان حضور يافت و سرانجام در عمليات يا مهدي سال (1359) به شهادت رسيد.

[6] از بین کسانی که آقای زاد خوش نام برد، آقایان حمید عرب نژاد و محمد مهدی کازرونی و محمود اخلاقی و حسين مختار آبادی و اکبر محمد حسینی و برادران هندوزاده و فتحعلیشاهی و عبدالله علمدار و رمضان راجی و آتش افروز و حمید چریک و محمد سلیمی کیا جزو سرداران شهید کرمان میباشند که در دفاع مقدس به شهادت رسیدند. بقیه هم پس از انقلاب در مسئولیتهای مهم اداری و انتظامی مشغول به خدمت شدند که در حال حاضر بازنشست میباشند ـ تدوين كننده. 

 

 

ادامه نوشته

شهید علی اشرف معظمی گودرزی

 

وصیت نامه شهید علی اشرف معظمی لحظاتی قبل از شهادت  منطقه عملیاتی  ماووت عراق عملیات بیت المقدس 2

 بسم رب الشهدا و الصديقين...

در اين لحظات آخر عمر شايد كسي از من سراغ وصيت بگيرد. وصيت من، وصيت تمام شهداي گلگون

 كفن ميهن اسلامي است. سعي كنيد امام را تنها نگذاريد. ان‌شاءا... حقیر علی اشرف معظمی 

 28/10/66 ساعت 30/10

کرمانشاه

خاطرات سردار آسیابانی 

کودکی و انس با مکتب­خانه

 

لطفاً خودتان را بیشتر معرفی کنید:

بسم الله­ الرحمن­ الرحیم یا رحمان یا رحیم

من کوروش آسیابانی، در دهم خرداد 1341 در شهرستان هرسین[1] به دنیا آمدم. از چهار سالگی مادرم مرا به مکتب­خانه برد. آن زمان هرسین دو مکتب­خانه داشت؛ مکتب­خانه­ ی آمیرزا فیض­الله نجفی[2] به منزل ما نزدیک­تر بود. ایشان انسان بزرگ و با فضیلتی بود. مکتب­خانه­ های قدیم یک اتاق گلی و یک بخاری، معمولاً هیزم سوز داشتند و هر بچه ­ای زیر اندازی برای خودش می­برد. مادرم به همین نیت یک گلیم بافته بود. یعنی از دو سالگی بافتن گلیمی[3] را برای مکتب رفتن من شروع کرده بود.

یک روز گلیم را زیر بغلم زد و گفت خودم می­برمت. دو تا کله قند هم گرفت و به مکتب­خانه رفتیم و مرا به آمیرزا سپرد. مادر که رفت شروع کردم به گریه کردن و دنبالش دویدم. مادرم هی مرا برمی­گرداند اما من گریه می­کردم و می­گفتم باید پیش من باشی!

خلاصه آمیرزا به من محبت کرد و بغل دست خودش نشاند. مقداری کشمش داد و مرتب می­گفت: بخور پسرم ناراحت نباش!

با محبت بیشتری با من برخورد کرد تا این­که ماندم و مادرم رفت. هر چند دل تنگ بودم و احساس جدایی می­کردم اما آن روز وقتی به منزل رفتم. مادرم خیلی از من استقبال کرد. لذت استقبال و تحویل گرفتن مادر به این­که چند ساعتی دوری او را در مکتب تحمل کنم می­ارزید. برایم کفش و اعم جزء خرید.

مکتب چند شاگرد داشت؟

حداکثر 30 نفر. همه پسر بودند. ده، دوازده، حتی پانزده ساله هم داشت. من و یک نفر دیگر جزو شاگردان کوچک­ مکتب بودیم. مرسوم بود که گلیم­مان را می­گذاشتیم توی مکتب­خانه و دیگر با خودمان نمی­بردیم. آمیرزا می­گفت: گلیم­تان را سر جای خودش بگذارید. جای هر کس کاملاً مشخص بود. من همیشه کنار دست آمیرزا می­نشستم. زمستان که فرا
می­رسید هیزم با خودمان ما می­بردیم. هر کس باید مقداری هیزم می­برد. گاهی هم هیزم چند روز را می­بردیم. آمیرزا اتاقی داشت که هیزم­ها را در آنجا نگه می­داشت و بعد استفاده می­کرد. ماهیانه حدود دو تومان به عنوان حق­الزحمه به آمیرزا می­دادیم.


آمیرزا چه چیزهایی آموزش می­داد؟

روخوانی، روان­خوانی قرآن، حروف ابجد و ...  ما ساعت تعطیلی را در ایام تابستان، بهار و پاییز از روی در چوبی مکتب­خانه تشخیص می­دادیم. وقتی سایه به نقطه­ ی مشخصی از در می­رسید، تعطیل می­شدیم. همیشه نگاه می­کردیم که کی سایه به آن نقطه می­رسد.

تا زمانی که وارد دبستان شدم،


1ـ شهرستان هرسین که مورخان بر وجه تسمیه آن اتفاق نظر ندارند در 45 کیلومتری شرق شهرستان کرمانشاه قرار دارد. هرسین از اقوام کاسی و نشانه­های زیادی از عهد باستان با خود دارد. مثل؛ تپه
گنج دره، دخمه­های دهنو، آثار و کتیبه­های بیستون، فراتاش، حوض سنگی و آثار فراوان دیگر.

2ـ ایشان هم اکنون در قید حیات است ولی کاملاً زمین­گیر شده است. عکسی از ایشان در بخش تصاویر آمده است.

3ـ شهرستان هرسین به بافتن گلیم­های مرغوب و خوش نقش معروف است و از قدیم مهمترین اشتغال بانوان خانه­دار آن دیار بوده است.

 

 

ادامه نوشته