همدان
روايت هاي نا تمام
(خاطرات سرتيپ محمد جوادي)
ـجناب جوادي با سلام و تشكر از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد، لطفا خود را در يك نگاه كلي معرفي کنید؟
بنده سرتيپ محمد جوادي در عصر روز جمعه 9 آبان 1314 در خانواده متوسط در كوچه شالبافان شهر همدان متولد شدم.
پدرم كربلايي جواد از خردهمالكين روستاي داس قلعه از توابع كبودراهنگ همدان بود كه به كار كشاورزي اشتغال داشت. من فرزند سوم خانواده بودم و از آنجايي كه با فرزند دوم خانواده رجب هفت سال فاصله داشتم، به اصطلاح به من هفت سال مراد ميگفتند، فرزند اول علي بود و بعد از بنده دو خواهرم بودند و فرزند آخر خانواده محسن است كه اكنون (1391 ش) در تهران زندگي ميكند.
مادرم از خانوادههاي بنام شهر همدان بود كه به دختر حاجي معروف بود، چرا كه پدرش با پاي پياده به حج مشرف شده بود. مادرم سواد نداشت ولي بسيار مؤمن و مذهبي بود و به انجام واجبات و مستحبات خيلي مقيد بود. در كل مادر فداكار و دلسوزي بود.
دوران تحصيلاتم را در همدان گذراندم و در محلههاي مختلف همدان زندگي كردم و در نهايت به خاطر عشق به نظاميگري در دانشكده افسري مشغول تحصيل شده و به استخدام ارتش درآمدم.
ـ تحصيلات ابتدايي را در كدام مدرسهها سپري كرديد؟
دوران ابتدايي را در مدرسه شاپور، كه در، در حكيمخانه بود و آقايان سيفي و سعيدي از مديران زحمتكش آن بودند. مدرسه حافظ در محله جولان روبروي مسجد حاج زينل و زماني كه به بنه بازار كوچه اجاقعلي آمديم به مدرسه باباطاهر رفتم.
در حالي كه لباس فرم ما از پارچهاي به نام «گازراني» و پاپوش ما نيز گيوهاي ساده بود. زماني كه ما در مدرسه حافظ در كلاس چهارم و پنجم بوديم، دانشآموزان را براي نماز ظهر و عصر به مسجد حاج زينل ميبردند. در آن زمان از طرف اداره فرهنگ به مدارس دستور داده بودند كه دانشآموزان را براي نماز به مسجد ببرند، هر مدرسهاي دانشآموزان را به نزديكترين مسجد ميبرد، من كه در مدرسه حافظ بودم به همراه دانشآموزان به مسجد حاج زينل كه نزديك بود، ميبردند تا نماز ظهر و عصر را در آنجا بخوانيم، پيشنماز ما آقاي عباس حائري[1] بود كه مثل طلبهها لباس ميپوشيد، ايشان بعد از انقلاب استاندار همدان شد در حالي كه دندانپزشك هم بود، در هنگام نماز ايشان تنها كسي بود كه لباس لبادهاي ميپوشيد، وقتي كه دانشآموزان را براي نماز ميبردند شايد كساني هم در جمع ما بودند كه وضو نميگرفتند و معلمي كه ما را به مسجد ميبرد، تركهاي به دست ميگرفت و وقتي به سجده ميرفتيم و پاهاي خود را و همچنين انگشت شصت خود را به زمين نميگذاشتيم با تركه به پشت پاي ما ميزد و به همين خاطر وقتي به سجده ميرفتيم، ترس از اين داشتيم كه شلاق نخوريم و به همين علت پاهاي خود را به هم ميچسبانديم و انگشت خود را نيز به زمين ميچسبانديم.
نماز مغرب و عشاء را هم همان جا ميخوانديم و بسيار مقيد بوديم، مرحوم سعيد مدير مدرسه و سيد كاظم حسيني دارو دبير ادبيات ما بود، نسبتا من خط خوبي داشتم و با اين حال من هميشه تقلب ميكردم و كاغذ خود را روي نوشته كتاب ميگذاشتم و از روي آن خط را تقلب ميكردم و معلم هم نميفهميد كه من تقلب كردم، ايشان خط مرا به دفتر ميبرد و به همه نشان ميداد و ميگفت ببينيد چه خط خوبي دارد، شايد مدتها بعد كه خط من خوب شد همين امر باعث شد، به طوري كه كاغذ را روي خطوط ميگذاشتم و اين كار باعث تمرين من ميشد.
در ايام محرم هم دستهاي به نام دسته دانشآموزان درميآمد و ما را توي عزاداري امام حسين (ع) شركت ميدادند، آن زمان مردم خيلي مقيد به دين بودند، حتي در ايام محرم به ياد دارم در خانهها روضهخوانيهاي مفصلي انجام ميشد. آن زمان واقعاً حجاب رعايت ميشد، خانمها كمتر در بازار به خريدهاي روزانه ميپرداختند، اين كارها مخصوص بچهها و مردها بود، در مدارس ما يك درسي به نام شرعيات داشتيم كه در آن به مسائل ديني، اصول دين، فروع دين و اخلاق پرداخته ميشد.
يك كتاب قرآن داشتيم، متأسفانه آن زمان نميتوانستند با نحوه تدريس خوب قرآن را به دانشآموزان ياد بدهند، اما امروزه نحوه تدريس قرآن واقعاً آسان شده به طوري كه اكثر مردم و جوانان گرايش پيدا ميكنند.
در حالي كه در آن ايام معلم ما ميآمد و فقط قرآن را از روي ميخواند و ما هم مجبور بوديم كه بخوانيم، نحوه يادگيري واقعاً مشكل بود، يادم هست اينقدر سوره ياسين را خوانديم كه نصف بيشتر آن را حفظ شديم يا عمجزء كه سورهاي بود كه از عم يتسألون شروع و تا آخر قرآن بود، ما مكرر اينها را ميخوانديم ولي نحوه يادگيري درست نبود فقط تكرار بود و نتيجه خوبي گرفته نميشد، بدينترتيب تنها نماز نبود. در آن زمان مردم به روحانيت نهايت احترام را ميگذاشتند، يادم ميآيد كه يك آقايي به اسم مشهدي عطار در محله شالبافان بود، چون همدان در آن ايام لولهكشي نبود ايشان يك ظرفي به نام شعرابه را برميداشت و در زمستان سرد به قاسمآباد كه الان اطراف شهرك مدني است، ميرفت تا براي روحاني محله آب چشمه خوب بياورد.
دعوت از روحانيت به منزل افتخار بود، مثلا ما همسايه آيتا... آخوند ملاعلي[2] بوديم، ميديدم كه مردم افتخار ميكردند كه آقاي آخوند يك روز ناهار يا شام مهمان آنها باشد.
ـ از همبازيهاي دوران كودكي بگوييد؟
از همبازيهاي دوران كودكي و نوجواني مرحوم سرهنگ حسين مشكور را به ياد دارم كه بعدها ما داماد ايشان شديم، يعني با خواهرشان ازدواج كردم، برادرش پرويز مشكور كه با هم به دبستان شاپور ميرفتيم، او صداي خوبي داشت و سرود «اي ايران» را معمولا كلاس به كلاس ميخواند. از دبستان حافظ هم تشكري را به ياد دارم كه در حال حاضر فرزندانش در خيابان شريعتي تلفنفروشي دارند و ديگر اسماعيلي بود كه افسر شهرباني شد و در دبستان باباطاهر هم دوستانم موفق بودند امثال نوروزي كه به نيروي انتظامي رفتند. يكي ديگر از دوستان آن دوران محمد مقدم بود كه همواره خود را وزير فرهنگ ميخواند و من هم فرمانده لشكر.
ـ پس از همان كودكي به نظاميگري علاقمند بوديد؟
بله، علاقه شديدي به نظاميگري داشتم، البته روحياتم در دوران كودكي آرام و با احساس بود. هيچ وقت ندانستم با كسي گلاويز شوم و يا به كسي زور بگويم و ديدن سختي و مشكلات ديگران برايم زجرآور بود، اما دوست داشتم يك نظامي موفق باشم.
ـ از محلههايي كه در آنجا زندگي دوران كودكي را طي كرديد، بگوييد؟
تا جايي كه به ياد دارم، زماني كه در شالبافان مينشستيم در كوچه ما يك سرهنگ شهرباني بود كه به او ياور حسين ميگفتند. در آن زمان در همدان اتومبيل يكي دو تا بيشتر نبود و بيشتر با درشكه رفت و آمد ميكرد و مردم با احترام به وي نگاه ميكردند. از ديگر همسايهها، شخصي به نام افروخته بود، كه در حال حاضر فرزندانش در آلمان هستند، آنها خانواده مرفهي بودند، افروخته تاجر فرش بود و فرش صادر ميكرد. در سر كوچه ما دكان مشهدي علي و كربلايي عباس بود. مشهدي علي سبدفروش بود و مدتها بعد پسرش جواد داماد ما شد. كربلايي عباس بقال بود. در آن زمان سوپرماركت نبود، عطاريها اجناس خود را ميآوردند و بقاليها هم حبوبات و غيره ميفروختند. كربلايي عباس انساني پاكي بود.
زماني كه به كوچكآباد در جولان آمديم كه همسايههاي ما خانوادههاي حاج علي شهبازي، نيشابوري، مغربي، بهرامي بودند كه بسيار مؤمن و متشخص بودند. از ديگر همسايگان ما رهبري بودند كه آنها براي اولين بار راديو آورده بودند و حتي خود ما هم راديو نداشتيم. خانواده رهبري شبهاي جمعه خانمها و آقايان را به منزلشان دعوت ميكردند و ما نيز به آنجا ميرفتيم و به راديو گوش ميداديم. يك آنتن چوبي بالاي منزلش داشت كه اين موضوع نشاندهنده آن بود كه از نظر فكري خانواده پيشرفتهاي هستند. اين موضوع به 7 يا 8 سالگي من برميگردد.
ـ راديو چه برنامههايي پخش ميكرد؟
چيزي به ياد ندارم چون مدت محدود بود و وقتي به آنجا ميرفتيم خانوادگي بود و شايد به علت اينكه سني كم و تحصيلات پايين، تشخيص نميدادم كه در چه موضوعاتي راديو برنامه پخش ميكرد و به آن توجه نميكردم و فقط به صدايي كه از داخل قوطي بيرون ميآمد توجه ميكردم.
وقتي كه به محله باباطاهر آمديم همسايگان ما حاج غلامحسين همداني، حاج آقا قمشي بودند كه از انسانهاي سرشناس اين شهر بودند و داراي اعتقادات مذهبي بالايي بودند و تقريبا منزل ما نزديك منزل مرحوم آيتا... آخوند همداني بود. در آن زمان رسم بود شبهاي جمعه خانوادهها آقاي آخوند را به منزلشان دعوت ميكردند و ما هم آقاي آخوند را دعوت ميكرديم. همه شهر مخصوصا آن كوچهها براي آقاي آخوند احترام قائل بودند. ايشان دو مسجد داشت. يكي در انتهاي راسته بازار بود كه در حال حاضر وجود دارد و ديگري مسجدي بود كه به خانه نزديكتر بود كه نمازهاي مغرب و عشاء ماه مبارك رمضان را در اين مسجد ميخواند كه به آن مسجد كوچيكه ميگفتند. در مسجد بازار هم ظهرهاي ماه رمضان منبر ميرفت.
به ياد دارم كه شمال شهر و بازاريها و حتي تحصيلكردههاي آن زمان پاي منبر آقاي آخوند مينشستند و ضمن اينكه مسجد پر از مستمع ميشد حتي از مردم بازار هم به مسجد ميآمدند، ممكن بود در نماز جماعت شركت نكنند اما براي استماع صحبتهاي آقاي آخوند ميآمدند.
مردم آن زمان از همسايگانشان اطلاع داشتند، رفت و آمد خيلي زياد بود، اگر در كوچه كسي بود كه بضاعت مالياش كم بود مردم در خفا به او كمك ميكردند. آن زمان افرادي بودند كه ما به آنها قمهكش و لات ميگفتيم، البته تعدادي از آنها پهلوان بودند و يا صفات پهلواني داشتند.
در همسايگي ما در محله جولان يك سيدي بود كه لباس روحاني هم داشت كه او را به نام سيد احمد پهلوان ميشناختند كه مرد خيلي سخاوتمندي بود و صفات پهلواني در وجودش بود و از لحاظ قيافه و هيكل نيز درشت و زيبا بود. ولي يك تعدادي هم بودند كه قمهكش و لات بودند. اينها هم در ماه محرم و رمضان آداب آن زمان را رعايت ميكردند و از شرارت دست برميداشتند و در خيابانها كاري نميكردند كه به مذاق مردم بربخورد.
ـ اوقات فراغت را چطور ميگذرانديد؟
در مقطع دبستان امكانات نبود، زمين ورزشي نداشتيم و در آن زمان فقط در دبيرستان پهلوي يك زمين فوتبال بود و از نظر امكانات ورزشي و فرهنگي چيزي نبود، به همين خاطر معمولا بچهها بازيهاي سنتي را انجام ميدادند، مثلا تابستانها پدرم سعي ميكرد ما را به ده داس قلعه كه در آنجا كشاورزي داشت، ببرد. يادم هست كه برايم گيوهاي ميخريد و از پارچهاي كه در آن زمان به نام گازراني معروف بود و رنگ خاكستري روشن داشت براي ما ميخريد كه از اين پارچه براي محصلين لباس مدرسه ميدوختند، مطلقا امكاناتي از نظر فرهنگي، آموزشي و رفاهي نبود. به همين خاطر هر كسي به فراخور وضع خانوادگي خود به طريقي تابستان را ميگذراند، من هم تابستانها را در دهي كه پدرم در آن كشاورزي داشت، بودم.
ـ از آن روستا چه خاطراتي داريد؟
در روستا به ما بسيار خوش ميگذشت. در آنجا نعمت فراوان بود؛ روغن، تخممرغ، مرغ، لبنيات، در آن زمان ما تقريبا مرفه بوديم. در روستا من بسيار آزاد بودم، به همين خاطر اسبسواري ميكرديم، در باغات به تفريح ميپرداختيم و با تيركمان به گنجشكها ميزديم. خلاصه به ما خيلي خوش ميگذشت. تنها چيزي كه من از آنجا به ياد دارم، اين است كه نام من محمد است و در شناسنامه هم محمد است و پدر و مادر و خانوادهام هم مرا محمد ميشناسند، ولي نميدانم از كجا نشأت گرفت كه فاميل پدر و مادرم مرا به نام محمدرحيم صدا ميزدند، شايد پدر و مادرم هم اين موضوع را ندانند، خداوندا چگونه رحيم به نام من اضافه شد، نميدانم! در حال حاضر هم فاميلها مرا به نام محمدرحيم صدا ميزنند، در آن ده كه 4 يا 5 هزار نفر جمعيت داشت يك محمدرحيم بود و آن هم من بودم.
پدر مادرم به نام حقرضا كه از ثروتمندان آن دوران بوده حتي خواسته بود ده روبروي شهرك الوند (ديزج) را بخرد كه بخاطر 10 هزار تومان معامله سر نگرفته است، ايشان بسيار ثروتمند و معروف بود. و چندين پشت آنها هم خانه خدا (مكه) را زيارت كرده بودند، ايشان شخصي بود كه بينهايت به دين و مذهب گرايش داشت و حتي ميتوانم بگويم كه بسيار اسرافانه در اين راه قدم برميداشت، بنيانگذار مسجد داس قلعه هم خود ايشان بود، او بسيار دوست داشت كه يكي از نوههايشان روحاني باشد. پسرخالهاي به نام صادق دارم كه به ياد دارم پدربزرگم ايشان را به طرف آخوند شدن گرايش داد. در هر صورت نه پدرم و نه مادرم ميدانند كه چرا به من رحيم ميگفتند و اميدوارم كه رحيم بودن در وجود من باشد و لايق آن اسم باشم.
ـ درباره مقطع سيكل اول در دبيرستان پهلوي خاطراتي داريد؟
در دبيرستان پهلوي تنها بازي ما در زمين فوتبال بود كه منحصر به فرد بود. دو دبيرستان معروف ابنسينا و پهلوي در همدان بودند و تنها اين دو دبيرستان بودند كه زمينهاي بازي مانند بسكتبال، فوتبال و واليبال داشت. گرايش من بيشتر به ورزش بود، پينگپنگبازي و بسكتبال بازي ميكردم و جزء تيم فوتبال هم بودم كه حسين ساعتي از دوستان صميمي من عضو تيم بود كه بسيار خوب بازي ميكرد، در تيم شخص ديگري به نام احمد چپول بود كه يا به علت اينكه با پاي چپش خوب توپ ميزد يا به علت ديگر به اين نام معروف شده بود. در همدان باشگاهي به نام طوفان بود كه متعلق به شخصي به نام منصور بود. به آنجا ميرفتيم و پينگپنگ بازي ميكرديم. معلم ورزشي به نام گنجي داشتيم كه اهل خوزستان بود. ايشان نسبت به من خيلي لطف داشت، او بسيار اصرار داشت كه من در يك رشته تخصصي فعاليت كنم، اما نشد، ما به هر رشته سرك ميكشيديم، البته سمت واليبال نرفتم، شايد به اين دليل كه قد بلندي نداشتم.
تنقلات خانوادهها در زمستان مويز و سنجد بود. چون ما باغ زيادي در روستا داشتيم برايمان مويز زيادي ميآوردند من هم هميشه وقتي ميخواستم به دبيرستان بروم دو جيبم را پر از مويز ميكردم، وقتي كه از در دبيرستان وارد ميشدم، همه دوستانم به صف ايستاده بودند و ميگفتند محمد مويز، محمد مويز و من هم دست در جيبم ميكردم و به آنها مويز ميدادم.
ـ از كلاسهاي درس چه خبر؟
در زماني كه ما درس ميخوانديم، تاكسي نبود و از بنه بازار تا مدرسه را هميشه پياده ميرفتيم و كوچههاي اين مسير را طي ميكرديم. در آن زمان همدان به صورت امروزي خيابان نداشت. فقط چهار خيابان اصلي بود كه از ميدان منشعب ميشد كه چهار خيابان اكباتان، عباسآباد (شريعتي)، بوعلي و شورين (شهدا) بود.
مسير منزل تا مدرسه را پياده ميآمديم و به ندرت سوار اتوبوس ميشديم. معمولا زماني كه دبيرستان تعطيل ميشد اتوبوسها جلو در دبيرستان بودند و كرايه آن يك قران بود و محصلها و دبيرها سوار ميشدند، در آن ايام دبيرها ماشين نداشتند و در همدان به ندرت ماشين ديده ميشد. معلمي داشتيم كه يهودي بود. يك روز نقشه استراليا را لوله كرده بودم در دستانم بود، مانند چوبدستي، وقتي ما سوار اتوبوس ميشديم، اگر نشسته بوديم و معلمها ميآمدند بلند ميشديم تا آنها بنشينند، زماني كه اين نقشه لول شده در دستم بود، ناخودآگاه به سر اين معلم يهودي كه نامش حبيب بود، خورد، او فكر كرد كه من اين كار را از عمد كردم و برگشت به من نگاه غضبناكي انداخت، ما به خانه رفتيم و فرداي آن روز ما با اين معلم درس تاريخ و جغرافيا داشتيم، ايشان به محض اينكه به كلاس رسيد من را براي جواب گفتن بلند كرد و از من سوال كرد؛ محصولات بندرعباس را نام ببر؟ گفتم: مركبات، گفت: مركبات مانند چه چيزي؟ گفتم پرتقال، گفت ديگر چه؟ گفتم نارنگي، گفت ديگر چه چيزي؟ يكي از دوستانم به نام رضا نواب كه بسيار شيطنت ميكرد آهسته به من گفت؛ پياز، من هم گفتم پياز، معلم جلو آمد و يك سيلي به گوش من زد كه هنوز هم صداي آن سيلي در گوشم است؛ گفت پياز! بگير اين پياز. در حال حاضر هم وقتي پياز ميبينم، صداي زوزه آن سيلي كه آقاي حبيب در گوشم نواخت، ميپيچد.
دبيران بسيار خوبي داشتيم. آقاي سجادي معلم طبيعي، آقاي غيور معلم رياضي و آقاي رضا ايزدي معلم ادبيات بود، ايشان ضمن اينكه ادبيات خوبي داشت، بسيار سر حال بود، ما در كلاس ايشان زردآلو خشكه ميخورديم و هسته آن را زير پاي ايشان پرت ميكرديم و ايشان وقتي برميگشتند پايشان را روي هستهها ميگذاشتند و چند چرخ روي آن ميخوردند. اين شيطنتها را در كلاسهاي آقاي ايزدي انجام ميداديم، اما در سر كلاس بعضي از معلمها هم كوچكترين حركتي نميتوانستيم انجام دهيم، مثلا كلاسهاي آقاي غيور و سجادي همچنين معلم انگليسي ما آقاي محجوب و ديگر معلم انگليسي بر سر تلفظ The اختلاف داشتند و ما براي اينكه سر كلاس انگليسي هم شيطنت كنيم، وقتي كه آقاي محجوب ميآمد در مورد تلفظ The از او سوال ميپرسيديم.
[1] پدر ايشان حجتالاسلام شيخ علي شمس حائري مؤسس مدرسه جامع تعليمات اسلامي در سال 1328 ش.
[2] آيتالله معصومي معروف به آخوند ملاعلي همداني از روحانيون و فقيهان مشهور همدان ميباشد كه در سال 1312 ه.ق در روستاي فس از بخش سردرود رزن متولد شد، وي تحصيلات حوزوي خود را در همدان، تهران و قم پي گرفت و از محضر عارف بزرگ آقا شيخ علي گنبدي، آخوند هيدجي و آيات عظام حاج شيخ عبدالكريم حائر بهره برد و تحصيلات خود را تكميل كرد و در سال 1355 ق به همدان برگشت و در مدرسه كوچك همدان كه بعدها به مدرسه آخوند معروف گرديد با سمت مدرسي مشغول به فعاليت شد و در نهضت اسلامي به رهبري امام خميني (ره) در همدان نقش بسزايي ايفا كرد و در چهاردهم شعبان 1357 ش به لقاءالله پيوست كه رحلت او اولين تظاهرات سراسري عليه رژيم را در همدان در پي داشت؛ ر.ك: مؤمن، ابوالفتح، انقلاب اسلامي در همدان، ج 2، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1386 ش.
